آمار مخاطبین

بازدید امروز : 1328
بازدید دیروز : 3378
مجموع بازدیدها : 1240714
کاربران حاضر : 110

الف. اتلاف يا تضييع

«اتلاف» و «تضييع» هر دو به معنى هلاك كردن و از بين بردن به كار رفته‏اند.

پيامبر اكرم(ص) در وصيّتى به اميرالمؤنين(ع) فرمود: «چهار چيز تضييع مال است: خوردن در حال سيرى، روشن كردن چراغ در شب مهتابى، زراعت در زمين سخت و غير قابل كشت يا شوره‏زار و سپردن كار به كسى كه شايستگى ندارد.»

 نمونه‏هايى از اتلاف كه در روايات به عنوان حداقل اسراف ذكر شده عبارت است از: ريختن غذاى اضافى، ريختن آب، دور انداختن هسته خرماو ....

اتلاف ممكن است در كالاهاى مصرفى نهايى و يا در منابع سرمايه‏اى تمام شده باشد. اتلاف منابع سرمايه‏اى، غالبا به شكل عدم استفاده صحيح از عوامل توليد و ظرفيتهاى توليدى جامعه صورت مى‏گيرد.

با افزودن عدم استفاده صحيح از عوامل و ظرفيّت‏هاى توليدى به مصاديق اسراف، چنانكه در بحث اسراف خفى ذكر خواهد شد، اين موضوع، دقت و ظرافت خاصّى پيدا مى‏كند كه در فصل دوم مورد بحث قرار مى‏گيرد.

ب. مصرف بدون نياز

انسان بخشى از دارايى يا درآمد خود را صرف انجام كارى كند كه نياز به نتيجه آن ندارد؛ مثلاً فردى كه داشتن چهار اتاق براى او كافى است، ده اتاق بنا كند و در اختيار بگيرد.

ج. مصرف براى نيازهاى كم‏اهميت

در واقع اين مسئله به طبقه‏بندى كردن نيازها به مهم و مهم‏تر برمى‏گردد. تا زمانى كه نياز مهم‏ترى وجود داشته باشد، خرج مال در راه مهم، مى‏تواند از مصاديق اسراف باشد. مثل بيمارى كه نياز به دارو دارد و توان تأمين نيازهاى ديگر خود را ندارد. اگر وى نيازهاى كم اهميت‏تر را بر خريد دارو ترجيح دهد، مرتكب اسراف شده است. البته اهمّ و مهمّ، گاهى در مورد نفس موضوع مطرح مى‏شود و گاهى براى راه حلّ ديگرى براى يك طرف قضيه وجود دارد.

 شهيد ثانى مى‏نويسد: «اگر شخصى يك رأس گوسفند و يك سگ همراه داشته باشد، در صورتى كه آن سگ، گزنده (عقور) نباشد و هردوى آنها سخت تشنه باشند و مقدار آب موجود براى يكى از آنها كافى باشد، در اين مورد لازم است آب را به گوسفند بنوشاند؛ زيرا از بين رفتن سگ و مردن آن در برابر حفظ جان گوسفند مهم نيست».

اما صاحب «جواهر» پس ازنقل كلام شهيد، آن را ردّ كرده، مى‏نويسد: «در مورد ياد شده لازم است آب را به سگ بدهد و جانش را ازتلف شدن حفظ كند؛ زيرا گوسفند حلال گوشت است و مى‏توان پس از ذبح از آن استفاده كرد، در حالى كه اگر آب به گوسفند داده شود، سگ از بين مى‏رود و اين اتلاف و تضييع است.»

بر دولتمردان نيز لازم است در نيازهاى جامعه و تخصيص بودجه، مهم و مهم‏تر را در نظر گيرند؛ چرا كه با وجود نيازهاى مهم‏تر در جامعه، تخصيص بودجه و خرج كردن مال جهت تأمين نيازهاى مهم يا غير مهم اسراف است.

د. كنز كردن و معطّل گذاردن سرمايه

ممكن است مال بدون مصرف گذاشته شود يا به گونه‏اى مصرف شود كه هيچ فايده‏اى بر آن مترتب نباشد. منظور از فايده هم چيزى است كه عقلا آن را فايده محسوب كنند، نه آنكه نادانان اهل دنيا و غرق شدگان در لهو و لعب فايده بدانند.

 بنابراين اگر هر كارمند دولت در كشور اسلامى ما، به طور متوسط سى متر مربع مكان ادارى در اختيار داشته باشد، در حالى كه دوازده متر مربع كافى باشد، هفده متر مازاد، معطّل گذاردن مال است و از مصاديق اسراف در بيت‏المال محسوب مى‏شود.

مرحوم نراقى، دو شرط براى اسراف ذكر مى‏كند:

1ـ اتلاف

 2ـ مصرف كردن يا بخشش نمودن مال.

سپس توضيح مى‏دهد كه اگر يكى ازاين دو شرط نباشد اسراف نيست؛ مثلاً جمع كردن و حبس نمودن آنچه نيازى به آن ندارد، خريد ونگهدارى آنچه در شأنش نباشد و يا تبديل بخشى از دارايى به دارايى از نوع ديگر؛ مثل اينكه مقدار زيادى طلا جمع‏آورى كند و هيچ نوع مصرفى ننمايد، يا سرمايه‏اش را به كالاى ديگرى مثل پارچه و غيره تبديل كند.

سپس مى‏نويسد: «به همين جهت در روايات زيادى آمده است اگر فردى ده نوع لباس يا بيشتر داشته باشد، در حالى كه در تعدّد لباس فايده ديگرى است كه در داشتن همين تعداد لباس در طول يكديگر وجود ندارد و آن حفظ اينها به وسيله يكديگر مى‏باشد، اين اسراف نيست.»

علامه حلى در «معتبر» در تعليل حرمت نگهدارى و استعمال ظروف طلا و نقره مى‏نويسد: «زيرا تعطيل مال محسوب مى‏شود و اين اسراف است، و نفعى (متناسب)از آن برده نمى‏شود.تبديل سرمايه به يك كالا و كنار گذاشتن آن ممكن است با هدف حفظ سرمايه و جلوگيرى از كاهش ارزش آن باشد و يا براى هدف عقلايى ديگرى صورت پذيرد.

در اين صورت نمى‏توان آن را از مصاديق اسراف محسوب كرد. ولى اگر آنچنانكه مرحوم نراقى بيان مى‏كند بدون فايده باشد، در اين صورت نه تنها روايتى كه به عنوان شاهد ذكر كرده‏اند دليل و تأييد عدم اسراف اين عمل نيست، كه همان روايت مى‏تواند اسراف بودن را تأييد كند.

چون مضمون روايت اين است كه فرد داراى چند دست لباس است، از آنجا كه هر لباس را در مكان و زمان مناسب خود مى‏پوشد، روى هم رفته دوام لباس‏هاى او بيشتر و هزينه پوشاكش كمتر مى‏شود؛ در نتيجه اسراف نيست.

امام صادق(ع) حفظ اين لباس‏ها و دوام بيشتر را به عنوان يك فايده محسوب نموده است. از روايات متعدد مى‏توان استفاده كرد كه اسراف منحصر به اتلاف و مصرف نيست، بلكه خريد براى اهداف غيرتجارى و مانند آن نيز، اگر تجاوز از حدّ و خروج از شأن باشد، اسراف است.

در روايت است كه امام صادق(ع) فرمود:

«هر ساختمانى كه در حدّ كفاف نباشد، روز قيامت وبالى براى صاحب خود است».

 در روايت ديگرى امام على(ع) مى‏فرمايد: «آنچه بيش از كفاف باشد اسراف است»

از جمع اين دو روايت مى‏توان نتيجه گرفت كه تبديل سرمايه به ساختمان بيش از نياز و معطل گذراندن آن اسراف است. جابربن عبداللّه‏ انصارى از پيامبر(ص) نقل مى‏كند كه حضرت فرمود: «يك دست رختخواب براى مرد، يك دست رختخواب براى زن و يك دست براى ميهمان و چهارمين دست براى شيطان است.»

روايات متعددى داريم كه به ميانه‏روى توصيه مى‏كند و اسراف را مذمّت مى‏كند و آن را در مقابل اقتصاد قرار مى‏دهد. در روايتى از امام صادق(ع) آمده است كه حضرت فرمودند: «اسراف در چيزهايى است كه شامل اتلاف مال باشد يا به بدن ضرر رساند».
بعيد نيست مرحوم نراقى با توجه به روايت فوق دو شرط اتلاف و مصرف كردن را براى اسراف ذكر كرده باشد. گرچه مصرف كردن، غير از اضرار به بدن است، ولى مى‏توان گفت تعطيل گذاردن مال و عدم استفاده بهينه از دارايى خود، از مصاديق اتلاف به معنى اعم آن است. همچنانكه اضرار به بدن نيز ممكن است در دراز مدت منظور باشد.

 ضمن اينكه مرحوم نراقى براى داشتن چيزى كه نيازى به آن نيست، مثال فردى را مى‏زند كه چهار اطاق نياز دارد، ولى ده اتاق يا بيشتر خريدارى يا بنا مى‏كند و بى استفاده مى‏گذارد. اين مورد كه وى از مصاديق اسراف محسوب كرده است، دقيقا از مصاديق تبديل سرمايه و بى استفاده گذاردن آن است. به ويژه اگر استهلاك هم پيدا كند يا كالايى باشد كه دچار فرسودگى شود؛ مثل پارچه كه در مثال‏هاى ايشان به چشم مى‏خورد.

بنابراين «كنز» را نيز مى‏توان از مصاديق اسراف محسوب كرد و قرآن كريم آن را مذمّت كرده و كنزكنندگان مال و ثروت را به عذاب دردناك الهى وعده داده است: «... وَالَّذينَ يَكنِزوُنَ الذَّهَبَ والْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فى سَبيلِ‏اللّه‏ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ اَليمٍ. ... و كسانى را كه طلا و نقره را گنجينه [ذخيره و پنهان ]مى‏سازند و در راه خدا انفاق نمى‏كنند، به مجازات دردناكى خبر ده.

خروج از شأن

خروج از شأن يعنى اينكه شخص مال را در مواردى مصرف كند كه فايده دنيوى يا اخروى داشته باشد و عقلا اين مصرف را داراى فايده بدانند، ولى عرف، مصرف آن كالا را در حدّ اين فرد نداند و مصرف آن را خروج از حدّ و شأن شمرد.

مرحوم محقق نراقى براى اين مصداق كسى را مثال مى‏زنند كه بيش از يكى دو بار در سال، به مركب سوارى نياز ندارد و با اينكه مزارع و باغات و درآمدى هم بيش از مخارج ضرورى خانواده‏اش ندارد، اسبى را به صد دينارخريدارى كند، آن را نگهدارى، و هزينه‏اش را تأمين كند. اين فرد خارج از شأن خود عمل كرده است.

 در روايات نيز اين مصداق از اسراف مورد توجه بوده است. نقل شده است امام صادق(ع) فرمود: چه بسا فقيرى كه اسراف كارتر از غنى است. سؤال شد چگونه ممكن است فقير اسرافكارتر از غنى باشد؟ حضرت فرمود: غنى ازآنچه به او داده شده خرج كند، ولى فقير از آنچه به او داده نشده خرج كند. يعنى ممكن است ثروتمند متناسب با دارايى‏اش خرج كند، ولى فقير بيش آنچه دارد خرج نمايد.

جايگاه شأن در بحث اسراف

با توجه به بحثى كه راجع به اقسام اسراف انجام گرفت، مى‏توان جايگاه شأن را مشخص كرد. اگر اسراف از طريق اتلاف صورت پذيرد، حدودش مشخص است؛ همينكه كالايى ارزش مالى داشته باشد، زياد باشد يا كم (به شرط عدم خروج از ماليت) در ملكيّت انسان باشد يا ديگرى، اتلاف آن اسراف محسوب مى‏شود. در اتلاف، شأن مطرح نيست و اين مصداق ازاسراف، بر اساس شأن و منزلت افراد و نسبى نيست. هر كس ليوان آبى را با وجود داشتن ارزش مالى دور بريزد، مرتكب اسراف شده است. دور انداختن ورقه كاغذ سفيدى كه ارزش مالى دارد، از سوى فقير صورت بگيرد يا غنى، تضييع كننده داراى شأن و موقعيت بالاى اجتماعى باشد يا پايين، اسراف است. در خوردن و آشاميدن و پوشش و به طور كلى مصرف، (از نظر كمّى) حدّ مشخص هست و اسراف بر اساس شأن و منزلت اجتماعى افراد، متغير و نسبى نيست. مسئله شأن، در خريد كالاها و انتخاب نوع آنها براى مصرف، مطرح مى‏شود.

الف. معيار شأن

آيا چيزى به نام شأن، مورد تأييد روايات و با مبانى اسلامى سازگار است يا خير؟ در صورت مثبت بودن پاسخ، معيار شأن و منشأ آن چيست؟ آيا منظور همان گروه و طبقه درآمد است؟ تشخيص شأن و خروج از شأن، كه از مصاديق اسراف است، بر عهده كيست؟ اينها سؤالاتى است كه نياز به بحث دارد.

راغب اصفهانى، در ذيل آيه شريفه: «... عَلَى الْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَ عَلى الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ ...» مى‏نويسد: «اى ما يليق بحاله مقدّرا عليه» آيه شريفه مربوط به زن مطلّقه است كه بر زوج است نفقات او را بپردازد. اما اينكه چه ميزان بپردازد، به ميزانى كه سزاوار شأن اوست.

 از روايات متعددى، نسبى بودن اسراف و دخالت داشتن شأن به دست مى‏آيد. امام صادق(ع) فرمود: «اسراف اين است كه لباس حفظ آبرو را به جاى لباس راحتى بپوشى» «صون» يعنى حفظ، لباس حفظ آبرو براى افراد متفاوت است و ارتباط تنگاتنگ با شأن دارد و بخشى از حفظ شأن و آبرو، با پوشش و امثال آن است.
امام سجّاد(ع) از پيامبر اكرم(ص) نقل مى‏كند كه فرمودند: «لِلْمُسْرِفِ ثَلاثُ عَلاماتٍ: يَأْكُلُ ما لَيْسَ لَهُ، و يَلْبَسُ ما لَيْسَ لَهُ، و يَشْتَرى ما لَيْسَ لَهُ.» اسرافكار سه علامت دارد: مى‏خورد آنچه را كه براى او نيست مى‏پوشد آنچه از او نيست و خريدارى مى‏كند آنچه براى او نيست.

«طريحى» ذيل اين روايت مى‏نويسد، «ما ليس له» يعنى «مالا يليق بحاله». روايت به اين معنى است كه آنچه در شأنش نيست مى‏خورد و آنچه خارج از شأنش است مى‏پوشد و خريدارى مى‏كند.

«اسماعيل بن عبدالعزيز» از پدرش نقل مى‏كند كه با ابوبصير خدمت امام صادق(ع) رسيديم. ابوبصير خدمت آن حضرت عرض كرد: دوستى داريم كه ... و خانه‏اى به ارزش چهار هزار درهم دارد، داراى كنيز و غلامى است كه با شتر آب مى‏آورد و بين دو درهم تا چهار درهم، بدون علف شتر درآمد دارد و داراى زن و فرزند است. آيا مى‏تواند زكات بگيرد؟ حضرت فرمودند: «آرى». ابوبصير سؤال كرد با اين همه دارايى!

حضرت فرمودند: به من مى‏گويى او را وادار به فروش خانه‏اش كنم ، كه مايه عزت و محل استراحت اوست. يا او را امر كنم به فروش خادمش كه او را از گرما و سرما حفظ مى‏كند و آبروى او و خانواده‏اش را نگه مى‏دارد، يا به او بگويم غلام و شترش را بفروشد در حالى كه محل گذران زندگى اويند؟بله، مى‏تواند زكات بگيرد و زكات براى او حلال است و لازم نيست خانه، غلام يا شترش را بفروشد.

فقها نيز در موارد متعدد به مسئله «شأن و موقعيّت اجتماعى» عنايت داشته و به تأثير آن در مخارج زندگى تصريح كرده‏اند. در بحث وجوب نفقه زوجه بر زوج، اين بحث مطرح است كه آيا گرفتن خدمتكار براى زوجه بر عهده زوج است يا خير؟

 شيخ طوسى مى‏نويسد: «اگر امثال اين زوجه، خدمتكار دارند، بايد زوج براى زوجه‏اش بگيرد و مخارج آن را نيز بپردازد؛ به دليل آيه شريفه: «وَ عاشِروُهُنَّ بِالْمَعْروُفِ...». امّا اگر امثال او داراى خدمتكار نيستند، واجب نيست برايش خدمتكار بگيرد. شناخت اينكه اين فرد، داشتن خدمه در شأنش است يا خير، بر عهده عرف مى‏باشد.

 اگر از خانواده اعيان و اشراف است و داراى اصل و نسب و مال و ثروت است و همسرانى چون او به امورى مثل غذا پختن و نظافت نمى‏پردازند، بر زوج است كه براى او خدمتگذار بگيرد و اگر از طبقات پايين جامعه است، اين عمل بر زوج واجب نيست.»

در بحث زكات نيز فقها متذكر اين نكته شده‏اند كه عدم پرداخت زكات به مؤمن و وادار كردن او به فعاليت‏هايى كه در شأنش نيست، شديدترين شكل به مذلّت كشاندن و خوار كردن مؤمن است و در روايت، معصوم(ع) مى‏فرمايد: «لا تُنَزِّلُ الْمُؤمِن».

در بحث نفقات، فقها شرط وجوب تأمين هزينه زندگى اقارب را فقر آنان ذكر كرده‏اند؛ اما اينكه بايد از كار و تلاش هم عاجز باشند يا خير، مرحوم «صاحب جواهر» قيد «در شأن فرد بودن» را هم به «تكسّب» افزوده است و در ادامه بحث اضافه مى‏كند كه در ميزان پرداختى نفقه و نوع آن، شأن فرد بايد حفظ شود.

 در بحث وصى اطفال صغير، بعضى فقها گفته‏اند وصى بايد در مخارج طفل خسّت به خرج نداده، اسراف هم ننمايد. همچنين در پوشش و غذا و
طبق عادت امثال اين فرد (از جهت شأن و منزلت اجتماعى) به او طعام داده، پوشش نمايد همچنين در وجوب تكسّب ديون و موارد متعدد ديگر فقها مسئله شأن را مطرح كرده‏اند.

ب. تشخيص شأن

تشخيص شأن به عرف واگذار شده است و فقها اين مسئله را تصريح كرده‏اند. اصولاً تطبيق مفاهيم و عناوين شرعى بر مصاديق آنها، در فقه بر عهده عرف گذاشته شده است. البته در اينجا مسئله تغيير عرف و انعطاف پذيرى آن مطرح است، كه خود پويايى فقه را مى‏رساند. البته منظور از عرف، عرف رها نيست، عرفى است كه شرع با آوردن مصاديق مختلف اسراف، آن را جهت داده است.

ج. منشأ شأن

شأن از كجا نشأت مى‏گيرد؟ ممكن است بسته به ارزش‏ها و ضدّ ارزش‏هاى موجود در جامعه باشد. در برخى جوامع، تنها درآمد و ثروت است كه شأن و منزلت اجتماعى شخص را تعيين مى‏كند. در اين جوامع، طبقات درآمدى، شأن فرد را مشخص مى‏كنند؛ يعنى فردى كه در طبقات درآمدى بالاتر قرار دارد، از شأن و منزلت اجتماعى بالاتر بهره‏مند است. در جامعه اسلامى منزلت اجتماعى تنها برآمده از درآمد نيست.

 در عرف جامعه اسلامى، مجموعه‏اى از عوامل دست به دست هم مى‏دهند و شأن خاصى براى فرد مشخص مى‏كنند. ممكن است فردى از دارايى و درآمد زيادى برخوردار نباشد، ولى داراى شأن و منزلت اجتماعى بالايى باشد. اين قضيه از طرف ديگر نيز صادق است.
براى مثال، عرف، داشتن منزل مسكونى با سنگ‏هاى زينتى و تجملاّت را در شأن يك عالم دينى نمى‏داند؛ گرچه دارايى زيادى داشته باشد؛ در صورتى كه داشتن خدمتگذار و منزل مسكونى بزرگ، خارج ازشأن او دانسته نمى‏شود.

د. حد مطلق اسراف و محدوديت شأن

آيا مى‏توان گفت كسى كه از شأن و منزلت اجتماعى بالايى برخوردار است، مى‏تواند بيشتر مصرف كند؟ به ويژه اگر گفته شود، منشأ شأن درآمد است و هركس كه درآمدش بيشتر باشد در شأن اوست كه بيشتر مصرف كند. براى روشن شدن مطلب، مثالى مى‏آوريم: فرض كنيد بى‏نهايت گروه درآمدى در جامعه وجود دارد.

جشن ازدواج يك زوج كه پايين‏ترين گروه درآمدى، مثلاً گروه درآمدى «الف» قرار دارد، فقط مى‏تواند با يك وعده غذاى مختصر به تعداد مثلاً ده نفر به عنوان وليمه صورت پذيرد. زوج جوانى كه در گروه درآمدى «ب» قرار دارند، در شأن‏شان است كه ازدواج خود را با غذاى مفصل‏تر و با نفرات بيشتر و همراه با مقدارى ميوه و شيرينى برپا كنند و همين طور شأن گروه‏هاى درآمدى بالاتر، تا نوبت به جشن ازدواج فرزند ميلياردر كويتى مى‏رسد كه خانواده او، يك جشن عروسى هشتاد ميليون دلارى را در يكى از هتل‏هاى معروف قاهره تدارك مى‏بينند.

 آشپزهاى اروپايى غذاهاى ويژه تهيه و دويست رأس آهو براى ميهمانان كباب مى‏كنند و در پايان عروسى، از بالكن هتل، عروس و داماد آنقدر چك‏هاى نقد و تضمينى براى عابران امضاء مى‏كنند و به خيابان مى‏ريزند كه عبور و مرور مختل مى‏شود.

 با فرض ثابت بودن ساير شرايط و عنايت به مسئله شأن و اسراف، اين جشن عروسى نسبت به جشن عروسى طبقات قبلى، نبايد خارج از شأن و اسراف باشد و انفاق‏هايى كه عروس و داماد مى‏كردند نيز نبايد اسراف به شمار آيد؛ ولى عرف جهت داده شده، شأن را تا حدّى موجب امتياز مى‏داند و تا اندازه‏اى خاص، اجازه بالا رفتن هزينه‏ها و سطح رفاه را مى‏دهد.

 اين طور نيست كه شأن از يك حدّ پايين شروع شده و تا بى‏نهايت ادامه داشته باشد. در روايات متعدد، ائمه معصومين از «كفاف» به عنوان حدّ اسراف و مخارج زندگى ياد كرده‏اند. اميرالمؤنين(ع) مى‏فرمايد: ما فَوْقَ الْكِفافِ اِسْرافٌ بيش از حد كفاف اسراف است.

از روايات متعدد استفاده مى‏شود كه بيش ازحد ميانه روى و اقتصاد، اسراف است. على(ع) فرمود: «كُلُّ ما زادٍ عَنْ الاِْقْتِصادِ اِسْرافٌ آنچه بيش از ميانه‏روى و اقتصاد باشد اسراف است.

خداوند متعال مى‏فرمايد:

وَالَّذينَ إذا اَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُروُا وَ كانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواما.

 [و بندگان خاص خدا] آنان هستند كه هنگام انفاق اسراف نكرده، و بخل هم نمى‏ورزند؛ بلكه در احسان رعايت اعتدال و قوام را بنمايند.

چنانچه قبلاً بحث شد، «قوام» به معنى حدّ وسط و ميانه‏روى است. طبرسى ذيل آيه شريفه مى‏نويسد: «من اعطى فى غير حقّ فقد اَسْرَفَ ... كسى كه در غير حق (بى‏جا) بخشش كند، اسراف كرده است.

احتمالاً جمله فوق را از كلام اميرالمؤمنين (ع) در نهج‏البلاغه اقتباس كرده باشد كه فرمود: «... اَلا و اِنَّ اِعْطاءَ الْمالِ فى غَيْرِ حَقِّهِ تَبْذيرٌ وَ اِسْرافٌ...» آگاه باشيد بخشيدن مال در آنجا كه محلّ بخشش نباشد، تبذير و اسراف است.

اسراف خفىّ يا كمترين حدّ اسراف

تاكنون در بحث مصاديق اسراف و تشخيص آن بيشتر تكيه بر عرف بود. آيا لزوما آنچه به دقت عقلى اتلاف، معطل گذاردن سرمايه، يا تضييع است، امّا عرف آن را اتلاف، تضييع و معطل گذاردن سرمايه نمى‏داند، اسراف نيست؟ يا اينكه اطلاق اسراف بر آن صادق است؛ ولى شارع آن را حرام نكرده است.

اسراف خفى از روايات متعدد استنباط مى‏گردد. از جمله، بعضى، روايات، تعيين كننده مرز اسراف است. از امام صادق (ع) سؤال شد كمترين حدّ اسراف (مرز اسراف) كجاست؟ حضرت فرمودند: «اينكه لباس حفظ آبرو (ميهمانى) را در غير آن مورد بپوشى، دور ريختن غذاى باقيمانده ته ظرف غذا، خوردن خرما و دور انداختن هسته‏هاى آن».

شكى نيست كه عرف دور انداختن هسته خرما و يا ريختن آب باقيمانده در ليوان را اتلاف و مصداق اسراف نمى‏داند و بعيد است كسى حكم به حرمت آن كند. ولى به عنوان مرز اسراف در اين روايت و روايات شبيه به آن ذكر گرديده است.

روايت ديگرى كه مؤيّد اين مطلب است، روايت «اسحاق بن عمّار» از امام صادق(ع) است. درباره فردى كه ده پيراهن دارد. او سؤال مى‏كند آيا اين اسراف است؟ حضرت مى‏فرمايند: «داشتن ده پيراهن چون موجب دوام بيشتر لباس فرد است، اسراف نيست، ولى پوشيدن لباس ميهمانى در موارد ديگر اسراف است».

حضرت تعليل به «ابقى لثيابه»، دوام لباس را بيشتر مى‏كند كرده‏اند و در مقابل، پوشيدن لباس «صون» در مكان پست موجب استهلاك آن مى‏گردد. اين مطلب بيانگر اين است كه عملى كه موجب زوال و اتلاف لباس شود، اتلاف از نوع بسيار خفى و اسراف است.

پوشيدن لباس «صون» در جايگاه قذر و پست، چه مقدار از استهلاك لباس را به دنبال دارد و يا در مقابل، داشتن چند لباس، چه ميزان بر دوام لباس مى‏افزايد؟ اين حاكى از اسراف خفى است.

برخى روايات معطّل گذاردن سرمايه و عدم استفاده بهينه از امكانات اقتصادى را نيز از مصاديق اسراف به شمار آورده‏اند. پيامبر اكرم(ص) در وصيّتش به على(ع) مى‏فرمايد: «خوردن غذا با حالت سيرى، روشن كردن چراغ در شب مهتابى، زراعت در زمين شوره‏زار و سپردن كار به غير اهل آن از مصاديق تضييع است. هر چهار مورد فوق مى‏توانداز موارد اسراف خفى باشد كه معمولاً عرف از آن غافل است و اين موارد را موجب اتلاف و تضييع مال نمى‏داند.

بنابراين ممكن است اتلاف بر تضييع و يا معطّل گذاردن سرمايه صدق كند و ظهور عرفى داشته باشد. در اين صورت فقها حكم به حرمت كرده‏اند. ولى ممكن است يك حالت حدّى بوده، مرز حدِّ وسط و اسراف يعنى خفّى باشد. گرچه از نظر شرعى نمى‏توان حكم به حرمت آن كرد، ولى به هر حال، تجاوز از حدّ (ولو با دقت عقلى) اسراف محسوب مى‏شود و براى روشن شدن مطلب، همانند ساير مفاهيم حدّى، چون بازار رقابت كامل و بازار انحصار كامل، مفيد است.

آيه شريفه «وَالَّذينَ إذا اَنْفَقوُا لَمْ يُسرِفوُا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كان بَيْنَ ذلِكَ قَواما» مرز خسّت و اسراف را «قَوام» قرار داده است؛ در حالى كه قوام چنانكه در فصل دوّم مورد بحث قرار مى‏گيرد، به معنى عدل بوده و معنى دقيقى دارد. روايات متعدد نيز داريم كه اسراف و تقتير را دو طرف قصد و اعتدال قرار داده‏اند.

از آيه مذكور و اين دسته روايات، مى‏توان براى تعريف مرزى فوق به عنوان تأييد استفاده كرد. به عبارت ساده‏تر اگر قوام را به منزله يك خط مستقيم كه بيانگر حدّ وسط است بگيريم، انحراف به بالاى اين خط را اسراف، و انحراف به پايين آن را مى‏توان تقتير فرض كرد و انحراف از خط مستقيم در هر حال، خروج از حدّ اعتدال است.

 گاهى عرف از اين انحراف كه خروج از خط مستقيم و مخالف قوام است، چشم پوشى مى‏كند. اين انحراف، اسراف است، ولى حرام نيست. گاهى نيز عرف چشم پوشى نكرده آن را اسراف و خروج از حدّ اعتدال مى‏داند كه در اين صورت از نوع اسراف حرام است.

 علت اينكه اين قسم روايات و آيه فوق به عنوان شاهد مورد استفاده قرار گرفت، اين است كه شايد گفته شود در اينجا معنى دقيق قوام منظور نيست، بلكه معنى عرفى آن در نظر است. لازم به ذكر است كه در نوشته مورد نظر، به ويژه در بحث «اسراف در نهاده‏ها»، اين نوع اسراف نيز مورد توجه است.

تبذير

«تبذير» در لغت به معنى پراكنده ساختن است و اصل آن پاشيدن بذر و دور انداختن آن است و به صورت استعارى، براى كسى كه مالش را ضايع كند به كار مى‏رود؛ چرا كه پاشيدن بذر، صرف نظر از نتايج آينده‏اش، در ظاهرتضييع است.

برخى تبذير را همان اسراف مى‏دانند و بعضى اسراف خاص، يعنى مترادف با اتلاف كه يكى از مصاديق اسراف است. بر اين اساس اسرافى كه همراه با اتلاف مال باشد و هيچ غرض عقلايى بر آن مترتّب نگردد، تبذير است.

 البته بررسى موارد استعمال تبذير نظر فوق را تأييد نمى‏كند. در كلام اميرالمؤمنين على(ع) اسراف و تبذير هر دو به معناى بخشش بيجا به كار رفته است: الا و ان اعطاء المال فى غير حقّه تبذير و اسراف.

 همچنين وقتى از امام صادق(ع) درباره آيه شريفه ... و لا تبذّر تبذيرا. هرگز [در كارها] اسراف روا مدار، سؤال شد، حضرت فرمود: «كسى كه چيزى را در غير راه فرمانبردارى خداوند متعال صرف كند، مبذّر است و آن كس كه در راه خدا و خير و حق خرج كند مقتصد و ميانه‏رو است.» گرچه در روايت «بشر بن مروان»

 ازامام صادق(ع)، تبذير در معناى اتلاف به كار رفته است، ولى صِرف استعمال معناى اتلاف در كنار استعمال در غير اتلاف موجب تعيّن پيدا كردن معنى تبذير در اتلاف نمى‏شود.

 شايد بتوان گفت اگر اسراف و تبذير در كنار يكديگر قرار گرفتند، مثل آنچه در كلام اميرالمؤمنين على(ع) آمد، يا به صورت مطلق آورده شدند، مرادف يكديگرند؛ ولى اگر در مقابل هم استعمال شدند، تبذير به معنى اتلاف يعنى مصداق خاص اسراف است. همچنانكه از امام‏صادق(ع) نقل شده است: انّ التبذير من الاسراف تبذير جزيى از اسراف است،در صورتى كه «من» به معنى تبعيض باشد و نه به معنى تبيين.

ترفه

يكى از ويژگى‏هايى كه در قرآن به كار رفته و با اسراف مرتبط مى‏شود، واژه «مترفين» از ريشه «ترفه» است. صاحب مجمع‏البيان مى‏نويسد: ترفه به معناى نعمت است و ازابن عرفه نقل مى‏كند: مترف كسى را گويند كه خود را رها كرده باشد، هرچه دلش خواست انجام دهد و مانعش نشوند. راغب مى‏نويسد: ترفه به معنى توسعه دادن در نعمت است. وقتى گفته مى‏شود فلانى مترف است، يعنى نعمتش از حدّ «گذشته است.»

حكم فقهى اسراف

مجموعه مصاديق اسراف اعم از اتلاف، معطل گذاردن سرمايه، تضييع مصرف بيش از حد و خروج از شأن، در صورتى حرام شمرده مى‏شوند كه فرد از نظر عرف مسرف محسوب شود و عرف يكى از مصاديق فوق را بر عمل شخص اطلاق كند.

 اما در موارد خفى كه تنها عقل حكم به خروج از حدّ مى‏كند، مثل عدم استفاده بهينه از امكانات اقتصادى يا نامناسب بودن عوامل توليد، به نحوى كه با محاسبات دقيق اين نتيجه به دست آيد و عرف نام‏اتلاف يا ساير مصاديق اسراف را بر آن ننهد و اسراف از آن منصرف و يا صدق اسراف بر آن مشكوك باشد، نمى‏توان حكم به حرمت كرد.

مرحوم نراقى موضوع «تحريم اسراف» را مورد بحث قرار داده است و پس از آنكه حرمت اسراف را از ضروريّات دين برمى‏شمرد، به ادلّه اربعه براى حرمت اسراف استدلال مى‏كند و مى‏نويسد: «در حرمت ربا» جاى بحث و شك نيست.

 اجماع قطعى، بلكه ضرورت دينيّه، آيات فراوان و روايات فراوان بر حرمت اسراف دلالت دارند. خداوند متعال در سوره اعراف مى‏فرمايد: كُلُوا وَاشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا اِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفينَ و در سوره انعام مى‏فرمايد: «وَ اتُوا حَقَّهُ يَومَ حِصادِهِ وَ لا تُسْرِفُوا اِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِين» و در سوره نساء مى‏فرمايد: «وَلاتَأكُلُوا اِسْرافا و بِدارا و ...»

 سپس به نقل اخبار متعدد راجع به حرمت اسراف پرداخته شده است.

ملا احمد نراقى پس از ذكر ادلّه حرمت اسراف، به موارد استثنا پرداخته و در توجيه اين موارد مى‏نويسد: «مواردى را هم كه در روايات از اسراف استثنا شده، مانند عدم اسراف در عطر، به معنى نفى حرمت به طور مطلق نيست، بلكه بر مطلوبيّت كثرت آنها و جواز تجاوز از حدّ اعتدال فى‏الجمله دلالت دارد و حاكى از جواز مطلق اسراف در اين موارد نيست؛ مثلاً جايز نيست كسى به ديوارهاى خانه‏اش هم عطر و گلاب بپاشد.»

به عبارت ديگر، ممكن است به نظر مردم حدّ اعتدال اندازه خاصى داشته باشد، ولى شارع مقدس با نظرى كه به مصالح واقعى و حكمت‏هاى اصيل دارد، آن حدّ را كمتر از حدّ اعتدال ببيند و بنابراين زياده بر آن را اسراف نداند، بلكه آن رانيكو شمارد؛ مثلاً در مورد عطر آمده است: «آنچه در بوى خوش خرج كنى اسراف نيست».

در روايت ديگرى آمده است كه پيامبر(ص) در تهيه عطر بيش از آنچه در تهيه غذا خرج مى‏كرد صرف مى‏كردند. در مورد حج و عمره آمده است كه هيچ خرجى محبوب‏تر از خرج با اعتدال نيست و خداوند متعال اسراف را مبغوض مى‏دارد، مگر در حج؛ دو احتمال در اين روايت است:

 1ـ كثرت انجام حج و عمره، اسراف نيست تا مبغوض شرع باشد.

2ـ زياده ازحدّ اعتدال خرج كردن در حج و عمره، اسراف نيست. هركدام باشد همان مطلب قبل را تأييد مى‏كند كه ممكن است به نظر مردم چيزى اسراف تلّقى شود. ولى چون داراى مصالح و حكمت‏هاى بزرگى است ازنظر شارع اسراف محسوب نشود و حكم حرمت نداشته باشد.

همچنين در احاديث آمده است: «خيرى در اسراف نيست و اسرافى در خير نمى‏باشد.» بديهى است كار خوب هرچه بيشتر انجام گيرد، بهتر است و نمى‏توان براى آن حدّى را به عنوان حدّ اعتدال معرفى كرد. البته اگر كار خوبى را كه انسان انجام مى‏دهد، با كار خوب‏تر ديگرى رقابت كند، در آن صورت بايد آن خوب‏تر را ترجيح داد.

خلاصه اينكه موارد استثنا با ملاحظه فوايد و حكمت‏هايى كه دارد، در حقيقت اسراف نيست و طبعا وقتى اسراف نبود، حكم اسراف هم ندارد. همچنين گاهى مردم چيزى را اسراف نمى‏دانند، ولى شارع آن را اسراف مى‏داند. در واقع عرف، عرف رها و آزاد نيست، بلكه عرف هدايت شده است.

فروع فقهيّه

ـ بر فرد بدهكار واجب است نسبت به اداى دين خود تلاش كند. همچنين واجب است در مخارج زندگى ترك اسراف كند. و ميانه‏روى را پيشه خود كند، ولى واجب نيست بر خود سخت بگيرد؛ بلكه خوب است بين اسراف و تقتير، قوام را انتخاب كند.

ـ در صورت نياز، پدر مى‏تواند در مال فرزند تصرف كند؛ ولى به اندازه نياز و به شيوه اقتصاد و ميانه‏رو و نه اسراف.

ـ زن بدون اجازه يا امر شوهر نمى‏تواند اموال او را به كسى بدهد. تصرف و اعطاى به ديگران با اذن، مباح است، ولى تا وقتى منتهى به اسراف نشود.

ـ نفقه واجب: مخارج زن بر عهده شوهر است. مخارج واجب زن بر شوهر عبارتند از: مواد غذايى، پوشاك و مسكن بر اساس شأن همسر و توانايى شوهر. البته مخارج واجب فقط به ميزان رفع نياز (سدّ الخله) است، اما بيش از آن مستحب است؛ مادامى كه منجر به اسراف نشود.

ـ مخارج مسافرت عامل در مضاربه: اگر عامل به اذن صاحب مال مسافرت كند، مخارج سفر اعم از خوراك، پوشاك و كرايه حمل و نقل در حدّى كه اسراف نباشد، از مال مضاربه است. همين مسئله در خصوص مسافرت‏هاى خارجى مسئولان مطرح است؛ در صورتى كه با اذن صاحبان اصلى مال (مردم) باشد.

ـ كسر مخارج سال در پرداخت خمس: مؤونه‏اى كسر شود كه اسراف و تقتير نباشد، بلكه بر اقتصاد و ميانه‏روى استوار باشد.

ـ حجر و منع از تصرف: حجر اسبابى دارد؛ از جمله اسباب حجر اسراف است.

ـ ظروف طلا و نقره: نگهدارى و استعمال ظروف طلا و نقره حرام است؛ زيرا تعطيل مال محسوب شده و از مصاديق اسراف است. چون نفعى (متناسب) ازآن برده نمى‏شود ... همين تحريم استعمال، مستلزم حرمت گرفتن اين ظروف هم هست؛ زيرا فايده ظرف منحصر در استعمال و استفاده است. وقتى تعطيل مال حرام باشد و تعطيل تضييع باشد، تفاوتى بين خريدارى و استفاده نمى‏كند.

ـ وصىّ و اطفال صغير: وصىّ بايد مخارج طفل را «بالمعروف» و بدون اسراف و خسّت بپردازد. اگر اسراف كرد و زياده از حدّ به طفل صغير مخارج داد، نسبت به زياده ضامن است.

ـ اجرة المثل وصى: وصى مى‏تواند با موصى قرارداد كند كه نسبت به تلاش‏هايش اجره‏المثل يا مبلغ خاصى دريافت كند. اگر بر چيزى توافق نكردند، وصى مى‏تواند اجرة المثل از مالش بردارد.

بعضى «قدر الكفايه» را گفته‏اند، اما اينكه چيست؟، همان مقدار معروف است كه آيه شريفه مى‏فرمايد: «معروف مقدارى كه اسراف و تقتير نباشد.»

ـ استعمال طلا براى لجام اسب، اسراف و حرام است. البته بعضى اين را (به صورت مطلق) اسراف نمى‏دانند، زيرا اسراف تجاوز از حد است؛ حدّى كه عرف بگويد و طلا يا نقره بودن لجام چهارپا، بالنسبه براى افراد رده بالا، ممكن است تجاوز از حدّ محسوب نگردد.

ـ كراهت اسراف در وضو: محقق يزدى در «عروة الوثقى» به كراهت اسراف در وضو فتوا داده است و جالب است كه هيچ يك از فقها بر آن حاشيه‏اى نزده و حكم به حرمت نكرده‏اند. اين كلام احتمالاً بر شادابى وضو و به جهت ادلّه «اسباغ الوضوء» باشد و به معنى اسراف در بين وضو نخواهد بود.

 به عبارت ديگر باز گذاردن شير آب بدون استفاده در بين وضو و اتلاف آن، به نحوى كه عرف آن را اسراف محسوب كند، همچنان به حرمت خود باقى است.

فلسفه تحريم اسراف

در اين زمينه دو پرسش اصلى وجود دارد:

نخست اينكه مبانى فلسفى و حقوقى تحريم اسراف چيست؟

و دوم اينكه چه مصلحت و يا علتى باعث شده تا اسراف تحريم گردد و يا چه مفسده‏اى وجود داشته كه براى گريز از آن، اسراف ممنوع شده است.

ديدگاهى راجع به قسمت اول وجود دارد كه مى‏گويد: از آنجا كه انسان مالك دارايى خود است و مالكيت هم به معناى حق تصرف و استيفاى منافع و نقل و انتقال مال است، بنابراين محروم كردن او از اين حقوق عادلانه نيست؛ زيرا فرض بر اين است كه اموال را ازطريق قانونى و مجاز به دست آورده است.

 بر همين اساس مشاهده مى‏شود كه در مكتب سرمايه‏دارى، انسان حق دارد به هر نحو كه بخواهد در اموالش تصرف نموده، از آن استفاده كند و حتى مجاز است اموالش را تلف نمايد.

 نمونه بارز اين مسئله، قضيه‏اى است كه بارها در آمريكا تكرار شده است و آن به دريا ريختن مقادير متنابهى از گندم براى حفظ قيمت آن است و اين در حالى است كه در بسيارى از كشورها و حتى خود آمريكا افرادى هستند كه به آن گندم جهت تغذيه نيازمند هستند و على‏رغم اين نياز جهانى به گندم، مى‏گويند چون مالك است اختيار مالش را دارد و خلافى نيز مرتكب نشده است.

مسئله اصلى در اين بحث ماهيت و محتواى مالكيت است. در مكتب سرمايه‏دارى، انسان مالك مطلق دارايى خود است و مى‏تواند به هو نحو كه مايل است در آن تصرف نمايد؛ اما در مكتب اسلام، مالك مطلق هستى خداست و انسان‏ها در واقع امانت دارانى هستند كه خداوند حق استفاده از اين امانت را در چهارچوب قوانين و مقرراتى به آنها داده است.

به بيان ديگر در نظام اقتصادى اسلام، انسان مالك اصلى ثروت نيست، بلكه مالك بالعرض است و چون مالك اصلى خداست، اگر او مقررات ويژه‏اى براى استفاده از مواهبى كه در اختيار بشر قرار داده است وضع كند، هيچ گونه منافاتى با عدالت نداشته و مبنايى كاملاً منطقى نيز خواهد داشت.

مطلق بودن مالكيت براى انسان را به بيانى ديگر نيز مى‏توان نفى كرد و آن سهيم دانستن همه مردم جامعه در منابع طبيعى است.

 شهيد مطهرى(ره) در اين باره مى‏نويسند: «در توليد ثروت، سه عامل ممكن است دخالت داشته باشد كه يكى از آنها طبيعت است. طبيعت يعنى زمين، دريا، باران، هوا، آفتاب و.... طبيعت، از نظر بعضى از مكاتب فلسفى هدف ندارد و از نظر بعضى ديگر هدف دارد؛ اما هدفش همه انسان‏ها است نه شخص معين.

پس به هر حال علت ندارد كه امور فوق ملك فرد باشد. از نظر اسلام كه براى خلقت هدف قائل است و بيان كننده اصل «والارض وضعها للانام» و همچنين اصل «خلق لكم ما فى‏الارض جميعا» است، محصولات طبيعت قبل از آن كه كارى روى آنها صورت گرفته باشد، به همه افراد بشر تعلق دارد.

 ولى پس از آن كه كارى روى آنها صورت گرفت، مانند زمينى كه به وسيله آبادى يا كشت احيا شد و مانند معدنى كه استخراج شد، حكم ديگرى پيدا مى‏كند و اما آن چيزهايى كه طبيعت به علاوه كار آنها را به وجود آورده است، بدون شك مواد طبيعى قبل از انجام كار روى آن نيز وجود داشته است و بالقوه براى بشر نافع بوده است.

 و از آن جهت كه مواد خام اولى، قبل از انجام كار به همه افراد تعلق داشته است، نمى‏توان ادعا كرد كه پس از انجام كار تعلقش به ديگران سلب مى‏شود؛ اما بدون شك كارى كه شخص روى آن انجام داده،سبب مى‏شود كه او نسبت به ديگران اولويت داشته باشد.

 اثر اين اولويت اين است كه حق دارد استفاده مشروع از آن ببرد. يعنى استفاده‏اى كه با هدف‏هاى طبيعت و فطرت هماهنگى داشته باشد؛ اما حق ندارد كه آن را معدوم كند و از بين ببرد و يا آن را به مصرف نامشروعى برساند. چون در عين حال اين مال به جامعه تعلق دارد.

از اين رو اسراف و تبذير و هرگونه استفاده نامشروع از مال ممنوع است؛ نه تنها از آن جهت كه نوع عملى كه روى آن مال صورت مى‏گيرد حرام است، بلكه از آن جهت كه تصرف در ثروت عمومى است بدون مجوز.»

به عبارت ديگر، به طور كلى منبع ثروت دو چيز است:

1ـ طبيعت و مواد اوليه

 2ـ نيروى كار.

سرمايه هم گرچه يكى از عوامل توليد به شمار مى‏رود، اما چيزى جز تركيب و تلفيق دو عامل مذكور نيست. حال براى توليد ثروت اوليه، يك وقت انسان اقدام به حيازت بخشى از طبيعت مى‏كند.

 در اين صورت اولويت تصرف در آن بخش از طبيعت را به دست مى‏آورد؛ اما چون قبل از حيازت، به تمام جامعه تعلق داشته و ازمباحات عامه بوده است، حيازت كننده نمى‏تواند هرگونه تصرفى كه مايل باشد در آن بكند. بلكه تصرفش مشروط به حفظ مصالح جامعه و حركت در چارچوب شرع است.

همچنين نمى‏تواند بعد از حيازت آن را بلااستفاده بگذارد. زيرا در اين صورت ازمالكيت او خارج خواهد شد و بقيه مردم نيز حق تصرف در آن را خواهند داشت. گاهى هم انسان با كارى كه روى طبيعت انجام مى‏دهد، در آن تغيير شكل ايجاد مى‏كند؛ مثلاً ازسنگ آهن، آهن استخراج مى‏كند و يا از چوب جنگل، درب و پنجره، ميز و صندلى و... مى‏سازد.

در اين صورت نيز با اينكه كالاى توليد شده محصول كار و تلاش اوست، ولى مواد اوليه آن از مباحات عامه بوده و جامعه در آن شريك است و باز جامعه به گونه‏اى در اين كالا و ثروت توليد شده سهيم است.

 بر اين اساس مجاز به همه گونه تصرف در آن نيست و حق اتلاف آن را نيز ندارد. فرض ديگر هم اين است كه انسان بدون دخالت طبيعت به توليد ثروت بپردازد. اين فرض تنها در توليد خدمت مصداق پيدا مى‏كند.
درآمدى كه از اين راه براى انسان حاصل مى‏شود، از نيروى خود او ناشى شده است و او در ظاهر به تنهايى به وجود آورنده آن بوده است؛ اما در واقع به دليل عدم استقلال او از جامعه و سهيم بودن جامعه در شكل‏گيرى شخصيت، ذهنيت، نيروى علمى و فكرى و ... او، در محصولى هم كه از اين فكر و نيروى علمى ناشى شده است، شريك خواهد بود و بنابراين نخواهد توانست آن درآمد را نيز به هر طريقى كه بخواهد مصرف و يا تلف نمايد.

با اين توضيحات روشن مى‏شود كه ممنوعيت اسراف، براى جلوگيرى از تضييع حقوق جامعه و اتلاف اموالى است كه فقط مالك در آن ذى حق نيست و از اين رو نه تنها منافاتى با عدالت ندارد، بلكه عين عدالت است و فقدان اين ممنوعيت خود نوعى بى‏عدالتى است.

محور ديگرى كه تحت اين عنوان مى‏تواند مورد بحث قرار گيرد، پيامدهايى است كه بر اسراف مترتّب است؛ از قبيل فقر، كفران نعمت، مفاسد ئاخلاقى و اجتماعى و ... كه در فصل مستقلى مورد بحث قرار خواهند گرفت.

تناقض نمايى اسراف

از جمله اقسام اسراف، «تعطيل گذاردن سرمايه» و عدم استفاده بهينه از آن است. چنانچه در فصل سوم به تفصيل خواهد آمد، بيكارى و عدم استفاده از ظرفيّت كامل مؤسات توليدى ازجمله مصاديق اتلاف و اسراف است. بى‏شك بايد عوامل اتلاف شناسايى و براى مقابله با آنها تدابيرى انديشيده شود.

امروزه قانون «سى» كه عرضه، تقاضاى خود را مى‏يابد، كارآيى چندانى ندارد؛ بلكه براى استفاده كامل از ظرفيت‏ها و جلوگيرى از ركود و بيكارى، لزوما بايد طرف تقاضا را تحريك و بعضا مردم را به مصرف هرچه بيشتر ترغيب كرد (اسراف در سمت تقاضا) و براى اين كار نيز هزينه‏هايى در نظر گرفت.

در كشورهاى مبتنى بر نظام سرمايه‏دارى، هزينه‏هاى زيادى صرف بالا بردن ميزان مصرف مى‏شود و با شيوه‏هاى مختلف تبليغى، تلاش مى‏شود كالاهاى لوكس و تجمّلى، ضرورى جلوه داده شود و مصرف، هرچه بيشتر افزايش يابد.

امروزه در غالب كشورهاى صنعتى، مصرف تنها براى رفع نياز مصرف كننده نيست، بلكه بيشتر براى تأمين تقاضاى كافى براى كالاها و خدمات به منظور جلوگيرى از بيكارى، ركود، و متوقف نشدن فعاليت مؤسسات توليدى است.

 به عبارت ديگر، براى جلوگيرى از اسراف در نهاده‏ها و اتلاف در عرصه توليد، از اسراف در سمت تقاضا و تبليغات استفاده مى‏شود. نمونه بارز وضعيت مذكور را مى‏توان در آمريكا مشاهده كرد. وقايع زير گرچه مربوط به دهه2960 .م است و مدت زيادى از آن گذشته است، اما نمونه آشكار استفاده از اسراف براى مقابله با اسراف است.

طبق برآوردهايى كه صورت گرفته است، در «اتازونى» هر سال حدود بيست ميليارد دلار صرف مخارج تبليغات تجارى مى‏شود. در اين كشور سالانه حدود شانزده ميليارد كاغذ، حاوى تبليغات بازرگانى به وسيله پست براى مردم ارسال مى‏گردد.

 هر آمريكايى روزانه به طور متوسط در معرض هزار و پانصد آگهى تبليغاتى قرار مى‏گيرد. تنها از طريق راديو و تلويزيون 117 پيام تجارتى به خانواده‏ها داده مى‏شود. طى يك برنامه نيم ساعته تلويزيونى، پانزده بار برنامه قطع مى‏شود و در فواصل آن آگهى‏هاى بازرگانى پخش مى‏گردد.

 بخش اعظم صفحات روزنامه‏ها و مجلات را آگهى‏هاى تجارى اشغال كرده و ديوارهاى معابر و محلهاى تردد و اجتماع مردم، از انواع اعلانات و آگهى‏هاى وسوسه‏انگيز بازرگانى پوشيده است.

بنابر آنچه گفته شده، يك آمريكايى از لحظه‏اى كه از خواب برمى‏خيزد، تا هنگامى كه به بستر مى‏رود، در خانه، در خيابان، در ايستگاه‏هاى اتوبوس و قطار، در فروشگاه‏ها، در سينما و تئاتر و خلاصه در همه جا، در معرض بمباران تبليغاتى قرار دارد و خواه ناخواه، تحت تأثير القائات و وسوسه‏هاى آگهى‏هاى مختلف تجارتى، كه عموما متخصّصان فن با استفاده از آخرين و مؤثرترين شيوه‏هاى روانى «اقناع» و «ترغيب». طرح‏ريزى مى‏كنند، واقع مى‏گردد.

گسترش روزافزون تبليغات بازرگانى در كشورهاى صنعتى، لازمه نظام سرمايه‏دارى است كه مصرف براى رفع نياز مصرف كننده نيست و هدف توليد كننده حداكثر سازى سود مادى و شخصى است. كارشناسان و بازاريابان متوجه اين واقعيت شده‏اند كه در اغلب رشته‏ها، ظرفيت توليد به مراتب بيش ازمصرف بوده و در بسيارى از موارد به اشباع رسيده است.

بنابراين ايجاد نيازهاى جديد و مصنوعى و تحريك مردم به مصرف يك ضرورت اجتناب ناپذير شده است.

بازاريابان «اتازونى» به اين نتيجه رسيده‏اند كه بايد با ايجاد نيازهاى روانى، كمبود تقاضا را جبران كرد. براى حصول به اين منظور بايد مردم را به خريد و مصرف هرچه بيشتر كالا ترغيب و تشويق نمود. كالا را هم بايد كم‏دوام ساخت تا مصرف كنندگان به ناچار زودتر آنها را تعويض كنند.

در تعقيب هدف مذكور، در دهه 70 - 1960، بازاريابان و صاحبان صنايع آمريكا، برنامه دقيق و مشخّصى را تنظيم نمودند و به تدريج آن را به مورد اجرا گذاردند. طبق برنامه مزبور از مردم خواسته مى‏شود كه در مصرف كليه كالاها، ازمُد روز متابعت كنند. مثلا خانم‏ها را تشويق مى‏كنند كه با هر لباس، از كفش، كيف و جوراب مخصوص و متناسب با رنگ همان لباس استفاده كنند و بعد از دو يا سه بار و حتى يك بار پوشيدن آنها را دور بريزند.

در مورد هماهنگى رنگ‏ها نيز تبليغات زيادى صورت مى‏گيرد. مردم را تشويق مى‏كنند كه هر اتاق رنگ خاصى داشته باشد و اشياى اتاق هم، از جمله فرش، پرده و تلفن، متناسب با رنگ اتاق انتخاب شود.

 همچنين به مردم تلقين مى‏شود كه در هر خانه‏اى بايد از لوازم زندگى، حداقل دو عدد موجود باشد؛ مثلاً دو يخچال و دو ماشين لباسشويى براى هر خانه ضرورى است و هر خانواده بايد داراى چندين اتومبيل و دست كم دو منزل، يكى براى سكونت دائم و  ديگرى براى اقامت در ايام تعطيل باشد.

 يكى ديگر از محورهاى اين برنامه، ترغيب عموم به نودوستى و تازه جويى
است. مردم بايد معتقد باشند كالايى كه دو سال از عمر آن گذشته، كهنه و مندرس است و بايد دور ريخته شود و نبايد آن را تعمير و دوباره استعمال كرد. براى تأمين منظور فوق در تلويزيون و راديو، دور ريختن اشياى كهنه تشويق مى‏شود و در تلويزيون به بچه‏ها نشان داده مى‏شود كه چگونه اسباب بازى‏هاى خود را شكسته و آنها را دور بريزند.

مواد غذايى در ظروف آلومينيم و ساير مواد تهيه گرديده، به فروش مى‏رسد و پس از يك مرتبه مصرف كليه ظروف مذكور دور ريخته مى‏شود. وقتى از كارخانه‏داران سؤال مى‏شود كه مفهوم كالاى بادوام چيست، به طور ضمنى جواب مى‏دهند كه كالاى بادوام كالايى است كه تا پرداخت آخرين قسط آن دوام داشته باشد.

يكى ديگر از شگردهاى مهم صنايع براى توسعه مصرف، كهنگى زودرس كالا است. يعنى كالا طورى ساخته شود كه پس از مدت كوتاه خراب شده و قابل مصرف نباشد.مثلاً عمر مفيد اتومبيل‏ها و لامپ‏ها نسبت به گذشته كمتر شده است و براى اينكه مصرف كنندگان ناراحت نشوند، كالاهاى تازه با طرح و شكل نو ساخته مى‏شود و تغييراتى جزيى و ظاهرى در شكل و رنگ و اندازه آن داده مى‏شود.

 اين تغييرات به منظور بهبود كيفى كالا نيست، بلكه هدف واداركردن مصرف كننده به دور ريختن اشياى قبلى و جانشين كردن آن باكالاى جديد است. به طور كلى مى‏توان گفت در دهه 1960 .م تقريبا يك سوم از عمر اتومبيل و لوازم خانگى كاسته گرديده است.

در آمريكا مصرف عمومى به طور مصنوعى از طريق صرف ميلياردها دلار تبليغات تشويق مى‏شود. هر آمريكايى به طور متوسط بيش از دوبرابر سال‏هاى قبل از جنگ، كالا مصرف مى‏كند كه در حدود 52 آن ضرورتى براى تأمين رفاه آنها ندارد و فقط جنبه نمايشى و تجملى دارد.

طبق برآورد اتحاديّه مصرف كنندگان در آمريكا، حدود چهارده هزار نوع كالا در فروشگاه‏هاى آمريكا براى فروش عرضه مى‏شود كه هيچ گونه فايده واقعى براى آسايش و راحتى جسمى و معنوى افراد ندارد و در صورتى كه از توليد و فروش آنها خوددارى شود، مردم احساس ناراحتى و كمبود نخواهند كرد. در اين كشور با كمك دولت، توليدات كشاورزى افزايش يافته است و در برخى سالها ميليون‏ها تن توليدات كشاورزى به دريا ريخته مى‏شود و هر سال هزينه دولت فدرال براى تأمين اين قبيل كمك‏ها افزايش مى‏يابد. به همين دليل برخى عقيده دارند كه عصر حاضر را بايد عصر «دور ريختن» ناميد، نه عصر اتم يا فضا.

تكافل اجتماعى

در اقتصاد اسلامى تناقض فوق چگونه حل مى‏شود؟ بايد از بيكارى و خالى بودن ظرفيّت توليد جلوگيرى كرد. آيا براى مقابله با بيكارى لزوما بايد ميزان تقاضا را افزايش داد، يا راه حل ديگرى هم وجود دارد.

در پاسخ به اين سؤال، روايت «ابان بن تغلب» از امام صادق(ع) قابل توجه است كه مى‏فرمايد: «... مالك اصلىِ مال خداوند متعال است و اموال متعلق به اوست و به عنوان وديعه نزد افراد سپرده شده است؛ خوردن، آشاميدن پوشاك، مركب و ازدواج در حدّ اعتدال و قصد و ميانه‏روى به آنان اجازه داده شده ولى مازاد بر حدّ اعتدال را بايد به مؤمنان نيازمند برگردانند و مجموعه پراكنده آنان را جمع كنند. خوردنى‏ها، آشاميدنى‏ها، مركب سوارى و نكاح، براى هركس چنين كند، حلال و براى غير او حرام است.»

سپس حضرت فرمودند: اسراف نكنيد كه خداوند اسراف كنندگان را مبغوض مى‏دارد. آيا خداوند نمى‏بيند فردى را كه مال در اختيار اوست و او اسبى به قيمت ده هزار درهم خريدارى مى‏كند، در حالى كه اسب ده درهمى او را كفايت مى‏كند و كنيز هزار دينارى خريدارى مى‏كند، در حالى كه بيست دينارى او را كفايت مى‏كند و خداوند فرمود اسراف نكنيد كه خداوند اسراف كنندگان را مبغوض مى‏دارد.»

روايت فوق در واقع تبيين كننده راه حلّ تناقض نماى اسراف و حاكى از اصل تكافل اجتماعى به معناى مسئوليت متقابل افراد نسبت به يكديگر است. به موجب اين اصل، مسلمانان جهان كفالت يكديگر را بر عهده دارند. عده‏اى نمى‏توانند در خوردن و آشاميدن و ساير مصارف اسراف كنند، در حالى كه عده‏اى ديگر گرسنه به سر برند.

در «صحيحه سماعة» از امام صادق(ع) سؤال شده كه گروهى داراى مال و ثروت بسيار و عده‏اى در مضيقه‏اند، به طورى كه زكات هم كفاف آنان را نمى‏دهد. آيا صحيح است كه در اين دوران قحطى، عده‏اى سير و عده‏اى ديگر گرسنه به سر ببرند؟

امام(ع) فرمودند:

 اَلْمُسْلِمُ لا يَظْلِمَهُ وَ لا يَخْذ لهُ،و لا يَحْرمه، فيَحِقُّ عَلَى الْمُسْلِمِينَ اَلْاِجْتَهادُ فيهِ وَ التَّواصُلُ وَ التَّعاوُنُ عَلَيْهِ، وَ الْمُواساةُ لِاَهْلِ الْحاجَةِ».

مسلمانان با هم برادرند، نبايد به يكديگر ستم روا داشته، يكديگر را خوار كنند. نبايد به محروميت هم راضى باشند. مسلمانان بايد در اين راه تلاش كنند، با هم بكوشند و نياز نيازمندان را برآورده كنند.

براساس اين روايت و روايات متعدد ديگر، اگر كسى بيش از حدّ نياز شخصى، دارايى داشته باشد، نبايد نياز ديگران را ناديده بگيرد. بلكه بايد به وظيفه اجتماعى كفالت عمل كند و به كمك افراد بشتابد و نياز آنان را برآورده سازد.

«شهيد صدر» (ره) در ذيل روايت فوق مى‏نويسد: «اسلام كفالت اجتماعى را با اصل اخوّت اسلامى مربوط گرفته، تا نشان دهد كه اصل مسئوليت متقابل اجتماعى، صرفا از نظر اخذ ماليات از درآمدهاى اضافى وضع نگرديده؛ بلكه از نظر علمى از مسئله اخوّت ريشه مى‏گيرد. با اين تعبير روشن مى‏شود كه مقررات مربوط به كفالت، ناشى از رابطه برادرى و عضويت در جامعه واحد بشرى، كه دولت ضامن اجراى آن است، مى‏باشد.»

اصل اخوت اسلامى موجب وظيفه كفالت اجتماعى مى‏شود و اصل كفالت به رسيدگى به امور ساير مسلمين و فراهم نمودن ضروريّات ديگران فرمان مى‏دهد. از سوى ديگر، دولت مسئول برقرارى سطح زندگى متناسب با شرايط و مقتضيات زمان براى افراد است. مسئوليت دولت در اين مورد «ضمان اعاله» است.

«اعاله» فرد، تهيه وسايل و لوازم زندگى او به حدّ كافى است. مفهوم زندگى مكفى، مفهومى وسيع و قابل انعطاف است؛ به اين معنى كه هر اندازه درجه رفاه و آسايش عمومى بيشتر شود مضمون فوق نيز گسترش مى‏يابد.

بنابراين و بر اساس وظيفه كفالت اجتماعى از طرفى و مسئوليت دولت در برنامه‏ريزى و اتخاذ سياست‏هاى مناسب جهت ايجاد سطح زندگى در حدّ كفايت براى همه افراد جامعه و جلوگيرى از مصرف بيش از «حد كفاف» از طريق وظيفه امر به معروف و نهى از منكر و بر اساس «... مَنْ كانَ غَنِيا فَلْيَسْتَعْفِفْ وَ مَنْ كانَ فَقِيرا فَالْيَأْكُلْ بِالْمَعْروُفِ»

(هركسى كه اولياى ايتام است از هر قسم تصرف در مال يتيم خوددارى كند و هر كه فقير است در مقابل نگهدارى از مال يتيم به قدر متعارف ارتزاق كند) [اموال يتيمان را به اسراف نخوريد] ...

و هر كس توانگر بود خويشتندارى كند و هر كس تنگدست باشد در حد عرف از آن بخورد)، عرضه مازاد توسط افراد (از كالاهاى ضرورى و ضروريات) و (از مجموعه كالاها) توسط دولت خريدارى مى‏شود و به مصرف افرادى كه داراى سطح زندگى مكفى نيستند مى‏رسد و به علّت انعطاف پذير بودن اين سطح زندگى با رشد اقتصاد و سطح رفاه عمومى، مرتّب سطح تقاضا نيز افزايش مى‏يابد. در واقع با عدم اسراف در سمت تقاضا، از اسراف در سمت عرضه جلوگيرى شود.

حد كفاف

چنانكه گذشت طبق وظيفه تكافل اجتماعى و مسئوليت دولت، مردم بايد بتوانند در حدّ كفاف زندگى كنند و به عبارت ديگر زندگى مكفى داشته باشند. از طرف ديگر طبق روايات متعدد، مصرف بيش از حدّ كفاف، اسراف است. از تعبيرات مختلف مى‏توان به اين نتيجه رسيد كه حدّ كفاف، زندگى بدون سختى و مشكلات محسوس در سطح معتدل است.

 از پيامبر گرامى اسلام در بحث مستحقّين زكات نقل شده كه فرمودند: حتّى ُيصيبَ قِواما مِنْ عيشٍ (اَوْ قالَ سِدادا مِنْ عيشٍ) كفاف رسيدن به حدّ قوام و سداد در زندگى است.

«ابو عبيد» مى‏نويسد: سداد و قوام از وسيع‏ترين مفاهيم‏اند. حدّ خاص و حدّ يقف زمان خاص ندارند و در هر عصرى، حدّ كفايت ممكن است متفاوت از عصر ديگر باشد.

«شهيد ثانى» در بحث جواز «اجره‏المثل» براى وصى در صورت نياز وى، قدر كفايت را به دليل آيه شريفه «... وَ مَنْ كانَ فَقِيرا فَاليَأكُلْ بِالْمَعْروُفِ» همان «معروف» مى‏داند و مى‏نويسد: «معروف حدى است كه نه اسراف و نه تقتير در آن باشد... رسيدن به قدر كفايت موجب غنا مى‏شود.» در واقع حدّ كفاف همان حدّ فقر و غنا است. لغويان نيز همين مضمون را متذكر شده‏اند.

«جوهرى» در صحاح مى‏نويسد: «كفاف، از رزق به معنى قوت است و آن مقدارى مى‏باشد كه فرد را ازمردم بى‏نياز مى‏كند و «استكفّ» و «تكفّف» به اين معنى است كه فرد از دراز كردن دست به سوى مردم خوددارى كند.»

«طريحى» در «مجمع البحرين» مى‏نويسد: «كفاف در لباس به معنى مقدار نياز، بدون كم و زياد است. از آنجا كه آن لباس او را از مردم بى‏نياز مى‏كند و مانع تكدّى و سؤال از مردم مى‏شود، كفاف ناميده شده است.»

مقدار كفاف، در نزد فقها مورد اختلاف است؛ بعضى حدّ خروج از نيازمندى به بى‏نيازى و از فقر به غنا را حدّ كفاف ذكر كرده‏اند. فقهاى حنفيّه نيز همين حدّ را متذكر شده‏اند. فقهاى شافعيّه گفته‏اند: حد كفاف حدى است كه محتاج از فقر به غنا برسد. بعضى فقها قدر كفايت را مخارج سالانه ذكر كرده‏اند.

 ابن حزم اندلسى، شاخص‏هاى غذا، پوشاك، مسكن، بهداشت و درمان، وسيله نقليه، آموزش و پرورش، ابزار توليد، اداى ديون، تأهل و مسافرت را، به عنوان شاخص‏هايى كه خبرگان بايد مشخص كنند، معين كرده است.

«نوى» علاوه بر شاخص‏هاى فوق، ساير ضروريات زندگى و تناسب با وضعيت را نيز ذكر كرده است.

شاخص جامعه مسرف

از مجموعه مباحث مربوط به تناقض نمايى اسراف، مى‏توان شاخصى را جهت ارزيابى و مقايسه جوامع و مسرف بودن آنها به دست آورد. گفته شد كفالت اجتماعى و وظيفه دولت جامعه را به سمت جامعه موزون و متناسب جهت مى‏دهد.

به عبارت ديگر دو اصل فوق، حدّ كفاف جامعه را به جامعه مبتنى بر قوام، كه در آن اسراف و تقتيرى وجود ندارد، نزديك مى‏كند. هرچه اسراف در جامعه كمتر صورت پذيرد، جامعه به توازن و قوام نزديكتر مى‏شود و هرچه بيشتر روحيّه اسرافكارى بر جامعه حاكم باشد، آن جامعه از توازن نسبى كمترى برخوردار خواهد بود و فاصله طبقات درآمدى آن بيشتر خواهد شد.

بنابراين شكاف طبقاتى فاحش در جامعه، شاخص مسرف بودن جامعه و در مقابل توازن در سطح زندگى، شاخص عدم اسراف است. هرچه فاصله طبقات درآمدى پايين و بالا بيشتر شود، جامعه مسرف‏تر خواهد بود و بالعكس. اين بحث به صورت مبسوط در پى‏آمدهاى اجتماعى اسراف و علل و راه‏هاى مقابله با آن خواهد آمد.