آمار مخاطبین
بازدید دیروز : 3134
مجموع بازدیدها : 900480
کاربران حاضر : 92
تماس با ما
تهران -اتوبان نیایش-خیابان سئول- روبروی باشگاه انقلاب- محل دائمی نمایشگاه های بین المللی تهران-رادیو اقتصاد
تلفن مستقیم مدیریت سایت :
22662522 (021)
تلفن مستقیم روابط عمومی :
21912908 (021)
دورنگار :
22662637 (021)
با توجه به اينكه درباره بُعد روش شناسانه اقتصاد اسلامى تاكنون نوشتههاى زيادى به رشته تحرير درنيامده است، لازم است مقدماتى درباره روش شناسى علم اقتصاد بيان شود. انجام اين امر از دو جنبه و با توجه به دوگونه پيوند اسلامى و علمى در زمينه اقتصاد داراى اهميّت است.
اوّل از جنبه توجه كلى به اقتصاد اسلام و زمينهها و منابع و تلاشهاى صورت گرفته در اين قلمرو و جنبه دوم، بحث علمى بودن و يا علمى نبودن اقتصاد اسلامى است كه به ترتيب به آنها مىپردازيم.
1ـ ما مسلمانها (حداقل در نگرش حاضر) به اين پيش فرض اساسى اعتقادداريم كه اقتصاد اسلامى به عنوان نظام مستقل اقتصادى مطرح است و انتظار داريم صاحب نظرانى كه در اسلام و علم اقتصاد داراى صلاحيت و تخصصاند، دلسوزانه براى تدوين پايههاى نظرى و تنظيم قالبهاى اجرايى اين نظام اقتصادى كوشش كنند.
ما از طرفى گنجينههاى عظيمى مانند قرآن و سنت پيامبر و امامان(ع) دراختيار داريم كه هم راهگشاييهاى كلى آنها براى پىريزى نظام اقتصادى مبتنى بر اسلام، كار ساز است و هم در مواردى به طور مستقيم به موضوعهاى اقتصادى اشاره كرده است؛ موضوعهايى چون: دايره حكومت اسلامى و چگونگى حضور آن در اقتصاد، نقش بازار و بخش خصوصى، چارچوب مالكيتها و نگرش به مال و دارايى، محدوده مالياتهاى اسلامى و عمومى، قالب كلى كار و مسأله كارگر، و بحثهاى حقوقى و اقتصادى مربوط به عقود اسلامى و روابط اقتصادى بينالملل اسلامى و امثال آن.
از طرف ديگر تجربه روشن صدر اسلام و عملكرد اقتصادى آن، بويژه درزمان حكومت پيامبر(ص) و على(ع) بسيار روشنگر است. تلاش مستمر فقهاى بزرگ و تبويب امور مختلف اقتصادى و حقوقى و نيز وجود پشتوانههاى شرعى و عقلى ديگر آن، زمينه و مخزن ديگرى براى ادامه تلاشهايى در قلمرو اقتصاد اسلامى است.
حتى ديدگاههاى فلاسفه مسلمان درباره امور كلى مالى و معيشتى نيز مىتواند قابل توجه باشد. البته وجود اختلاف نظر ميان عالمان، امرى طبيعى است و نشانگر پويايى معارف الهى و اسلامى است. همچنين باز بودن باب عنصر مستمر اجتهاد مىتواند در حل و فصل اين اختلاف نظرها و ورود به افقهاى جديد، بسيار كار ساز باشد.
از سوى ديگر، عالمان متأخر چون شهيد آيتالله صدر، شهيد مطهرى وشهيد بهشتى و امام موسى صدر و ديگران و نيز دانشمندانى از اهل سنت مانند ابوعلى مودودى، شيخ شلتوت، محمد عبده، محمد غزالى و ديگران به تدوين چارچوبها و بررسى موضوعهايى از اقتصاد اسلامى پرداختهاند.
ساير انديشمندان مسلمان بويژه فلاسفه نيز (چه سنى و چه شيعه ) در اين باره كلياتى مرتبط با مسايل اقتصادى اسلام را بيان كردهاند. تأكيدها و اشارههاى امام خمينى به عناوين خاص اقتصادى از جمله: بانكدارى، عدالت اقتصادى، خودكفايى، مشاركت عمومى در اقتصاد و امثال آن، نشان ديگرى از ضرورت مطالعه و تحقيق درباره اقتصاد اسلامى است.
اينك با اين تصور و با وجود اين تلاشها و زمينهها، ضرورت پرداختن به ادامهبررسى براى ترسيم و تكميل نظام اقتصاد اسلامى، مبرهن است. تنظيمچارچوبهاى حاكم بر تحقيقات و اصول هدايتگر و جهت دهنده به روشهاىمربوط به اقتصاد اسلامى، از جمله امور مبنايى براى كامل كردن تلاش عالمان گذشته و معاصر است.
در اين زمينه تدوين روششناسى معارف اسلامى به طور عام و اقتصاد اسلامى به طور خاص از اولويت برخوردار است. از آنجا كه روششناسى در علم اقتصاد نيز خود پديده نسبتا جديدى است، اشاراتى كلى به آن لازم به نظر مىرسد.
2ـ نكته ديگرى كه اشاره به روش شناسى علم اقتصاد را ضرورى مىكند،
عقيده عدهاى از صاحبنظران مسلمان - از جمله مؤلف مقاله حاضر ـ به علمى بودن اقتصاد اسلامى و تأكيد بر آن است. عدهاى از انديشمندان مسلمان كه در موضوع اقتصاد اسلامى تحقيقاتى انجام دادهاند، « علم اقتصاد» و «مكتب اقتصادى» را دو موضوع جداگانه دانسته و اقتصاد اسلامى را در قالب مكتب اقتصادى مطرح كردهاند.
اين گروه، علم اقتصاد را رشته مشتركى مىدانند كه در همه نظامها كاربرد دارد. برخى ديگر از صاحبنظران، اقتصاد اسلامى را شعبهاى علمى و همطراز اقتصاد نظرى مىدانند. البته اين گروه گاهى نوعى ديدگاه اخلاقى را در قالب علمى اقتصاد نظرى وارد مىكنند و معتقدند كه محصول آن، اقتصاد اسلامى است و بنابر اين ديگر بحثى از تفكيك علم اقتصاد از مكتب اقتصادى نمىكنند.
در هر صورت و حداقل براى درك بهتر جهتگيرى كلى كسانى كه به وجودعلم اقتصاد اسلامى معتقدند و نيز براى ترسيم ضوابط كلى روش شناسى اقتصاد اسلامى مرورى بر روش شناسى علم اقتصاد ضرورى است.
اشاراتى گذرا بر روش شناسى علم اقتصاد
روششناسى به طور كلى بررسى اصول حاكم بر روشهاى تحقيق در علوم و معارف مختلف و ارزيابى چگونگى استدلال آنهاست. روش شناسى را مىتوان بررسى مبانى علمى روشها نيز ناميد. بنابراين بايد توجه كرد كه منظور از روششناسى،شناخت كلى روشهاى تحقيق نيست و اصولاً همانطور كه از اين تعريف كلى روشن مىشود، روش شناسى از يك لحاظ پايه در منطق دارد و شعبهاى از منطق را مورد استفاده قرار مىدهد كه در قالب مبانى استدلال، در تحقيقات علمى(و يا فلسفى) به كار مىرود، و از سوى ديگر پايه در فلسفه بويژه شعبه مهمى از آن به نام فلسفه علم دارد. بنابراين پىريزى تحقيقى روششناختى، مستلزم مطالعاتى وسيع و كلى در فلسفه نيز هست.
بحثهاى روش شناختى به صورتى كه در حال حاضر مطرح است - بويژه درزمينه علوم اجتماعى و انسانى - سابقه تاريخى طولانى ندارند. روش شناسى علم اقتصاد حتى در مقايسه با رشتههاى علوم انسانى و اجتماعى جوانتر است.
البته موضوعهايى از قبيل: علم، نظريه، علمى بودن و علمى نبودن، روش علمى، فرضيه،الگو و امثال آنها تاريخ طولانىترى دارند. از آنجا كه اين موضوعها با عواملى كه در روششناسى به كار مىروند، مشترك هستند، ممكن است تصور شود كه روش شناسى نيز به همان مقدار قدمت دارد، يا مثلاً از آنجا كه ممكن است موضوعى مانند معرفت شناسى، تشابهاتى با روش شناسى داشته باشد (مثلاً مىدانيم كه اساس هر موضوعى معرفت شناسى آن است)، چنين پنداشته شود كه روش شناسى نيز مانند معرفت، تاريخى نسبتا طولانى دارد.
اواخر قرن هيجدهم را مىتوان به عنوان آغازى بر بررسيهاى روشن شناختى تلقى نمود. زيرا عبارت «روش شناسى» (Methodology) در بعضى از نوشتههاى كانت (بين 1781تا1788) به چشم مىخورد.(8) اما قابل ذكر است كه مفهوم مذكور در واقع مترادف با روش (Method)به كار رفته است و ارتباط دقيقى با روش شناسى فعلى ندارد. عبارت فوق در آثار فيلسوف آلمانى «ويلهلم ويندل بند» (1848 - 1915) نيز به كار رفته است، اما تنها به معناى يك رشته فنى از آن قلمداد شده است.
«جوزيارويس» از ديگر متفكران اواخر قرن نوزدهم است كه عبارت متدلوژىرا به كار برده است. رويس، متدلوژى را به صورت بخشى از منطق در نظرداشت. او منطق را به صورت و ماده تقسيم مىكرد و صورت منطق را علم و ماده آن را متدلوژى نام مىنهاد.
يكى از متفكران بسيار با نفوذ در مقوله متدلوژى «ماكس وبر» است. وىمجموعه مقالاتى نوشت كه در كتابى تحت عنوان «روش شناسى علوماجتماعى» منتشر شد.
جايگاه قابل توجه ماكس وبر در متدلوژى، در موضوع نظريه مفهوم سازى در علوم اجتماعى، تاريخى و فرهنگى است. وى اعتقاد داشت كه يكى از وظايف دانشمندان علوم اجتماعى اين است كه براساس علاقه و گرايشهاى نظريشان، ابزارى مفهومى تدوين نمايند كه بتوان توسط آنها ويژگيهاى اساسى پديدههاى اجتماعى را شناخت. اين ابزارها داراى منافع تحليلى و فوايد تفسيرى قابل توجهى هستند.
به عبارت ديگر «وبر» با بيان اين موضوع، به نحوى اصول نظريهپردازى را بيان مىكند.طبق ديدگاه وى موضوعى از امور خارجى در ذهن انسان پرورش مىيابد و پس از آن، مفهومى ذهنى از آن تدوين مىگردد. وى از اين امر ذهنى به عنوان نمونه خيالى يا نمونه ايدهآل نام مىبرد. با استفاده از اين مفهوم ذهنى، موضوع خارجى مربوط به آن مورد سنجش قرار مىگيرد.
جايگاه ديگر «وبر» در متدلوژى علوم اجتماعى در اين عقيده او رخ مىنماياند كه: دانشمندان علوم اجتماعى قادر به درك پديدههاى اجتماعى هستند؛ زيرا با انسان سروكار دارند و به مطالعه انگيزههاى رفتارى انسان مىپردازند. در حالى كه دانشمندان علوم طبيعى فهم مشابهى از رفتار پديدههاى طبيعى نظير اتم ندارند، چون يك اتم و يا نظاير آن امرى صرفا طبيعى و از روح انسانى تهى است . او اين امر را مزيتى براى علوم اجتماعى (براى شناخت بيشتر پديدهها) نسبت به علوم طبيعى تلقى مىكرد.
«ويليام مونتاگو» نيز از متفكرانى است كه سهم زيادى در تكامل متدلوژىداشته است. وى در اين قالب به تفكيك سه گانهاى در فلسفه دست زد كه در نتيجه، آن را به متدلوژى، متافيزيك، و نظريه ارزش تقسيم نمود.
فيزيكدان تجربى معروف «بريجمن» با ارائه نوعى روش تجربه گرايى افراطى، دريچه ديگرى بر روش شناختى گشود. وى پيرو روش مفهومى خاصى بود كه به «عمليات گرايى» (operationalizm)معروف شد. اودرواقع ازمفهوم مذكور،چيزى جزمجموعهاى ازعمليات (كاملاً فيزيكى) در نظر نداشت.
«آلفرد نورث وايتهد» رياضيدان و فيلسوف انگليسى نيز با مباحث روشنگرى درباره دو پديده «واقعيت» و «تفكر» كمك قابل توجهى به مطالعات روش شناختى نمود.
از ميان متفكران ديگرى كه در موضوع روش شناسى بحث كردهاند، مىتوان از اين افراد نام برد: «موريس كوهن»، «رايش باخ»، «كوفمن» «آلفرد شوتز»، «رودلف كارناپ»، «هنرى مارگنو»، «كارل پوپر»، «بريث رايت»، «نيگل» و «كارلهمپل».
اينك به بهانه بحث درباره متدلوژى علوم (طبيعى و اجتماعى) و نيز از آنجاكه اقتصاد نيز جزء علوم اجتماعى است، مناسب است نگاهى اجمالى به روششناسى علم اقتصاد داشته باشيم.
تحولات كلى در روش شناسى علم اقتصاد
گرچه قبل از دهه 1970 نيز تلاشهايى براى تدوين متدلوژى اقتصاد صورت گرفت، اما توجه بيشتر به اين موضوع از همين دهه آغاز شد. مثلاً بحثهاى نسبتا قديمى «سنييور»، «استوارت ميل»، «منگلر»، «كينز»، «رابينس» و بعد از آن مباحث «هوچى سون» و «مك لاپ» در زمينه متدلوژى در قرن نوزدهم و تا اواسط قرن بيستم، كلياتى از موضوعهاى اقتصادى را در برداشت.
كارهاى بعضى از اقتصاددانان پس از جنگ جهانى دوم نظير «ساموئلسون»، «اَرو» و بويژه «فريدمن» در اين باره از برجستگى خاصى برخوردار است. و نيز برخى از منتقدان جريان اصلى علم اقتصاد (اقتصاد ارتدكسى) همانند «ميردال»، «دُب» و «رابينسون» آراى روش شناختى قابل ملاحظهاى دارند.
در دهه 1970 فعاليت در مطالعات روش شناختى علم اقتصاد نسبتا وسعت گرفت كه از جمله آنان مىتوان به آثار «روزنيرگ»، «استيورات» و «هُليس ونل» اشاره كرد.
نكته قابل توجه درباره روش شناختى علم اقتصاد پس از دهه 1970، تأثير تحولات فلسفه علم بر آن بود. مثلاً «توماس كوهن» در قالب «ساختار انقلابهاى علمى» و پس از آن در «برنامه تحقيقات لاكاتوش» تأثير قابل توجهى بر مطالعات علمى - اقتصادى برجاى گذاشت. به همراه اين تحولات، گروههايى از اقتصاددانان سُنَت شكن (مخالف اقتصاد ارتدكسى حاكم) همانند صاحبنظران «مكتب اتريشى»، «مابعد كينزيها»، و «نهادگرايان» نيز بحثهاى روش شناختى خاص خود را مطرح ساختند.
«مارك بلو» يكى از اقتصاددانانى است كه در اوايل دهه 1980 اثر قابل ملاحظهاى در متدلوژى اقتصادى داشت.
وى كه تحت تأثير فلسفه علم «پوپر» بود. اعتقاد داشت كه متدلوژى، معيارهايى براى قبول يا رد برنامههاى تحقيقىارائه مىنمايد. شاخص مورد نظر «بلو» در علمى بودن يا علمى نبودن تئوريهاى اقتصادى، همان معيار ابطال پذيرى «پوپر» بود.
اوائل دهه 1980 تا اواسط 1990، مقالات و كتب بسيارى در زمينه متدلوژىاقتصاد نوشته شد و كاربرد روش ابطال پذيرى «پوپر» در علم اقتصاد به نحوى زير سؤال رفت.
«كالدول»، يكى از صاحبنظران در موضوع روش شناختى علم اقتصاد، نشان داد كه ضابطه ابطال پذيرى داراى چنان محدوديتى است كه قدرت استنباط خود را بخصوص در بررسيهاى وسيع علمى از دست مىدهد. از طرف ديگر، بسيارى از مفاهيم موجود در تئوريهاى اقتصادى، زمينه ابطال ندارند. كالدول همچنين ادعا مىكند كه قاعده ابطال پذيرى در محدوده وسيعى ازتئوريهاى علم اقتصاد هرگز آزمون نشده است.
در اين دوره زمانى به همراه رد ضابطه ابطال پذيرى، جهتگيريهاى فلسفى ديگرى نيز وارد وششناسى علم اقتصاد شد. در اين زمينه، يك ايراد باجهتگيرى فلسفى از طرف «هازمن»عليه تئورى ابطال پذيرى بيان گرديد. وى ادعا مىكند كه اگر اقتصاددانها براساس متدلوژى «پوپر» (كه برمبناى آن، تئوريهايى كه نهايتا در آزمون تجربى شكست مىخوردند، بايد كنار گذاشته مىشدند) عمل مىكردند، به رشته اقتصاد لطمه اساسى وارد مىشد.
از ديگر ديدگاهها درباره روش شناسى علم اقتصاد، نگرش خطابهاى به آن است. «مك لوسكى» و «كلامر» دو تن از صاحبنظران اين ديدگاه محسوب مىشوند.
آنها معتقدند كه اقتصاد داراى ماهيتى خطابهاى است. درنتيجه اقتصاددانان با استفاده از همان روشهاى خطابهاى و نيز انواع تئوريها و فرمولها، مخاطبان را متقاعد مىكنند. اين برخورد كه به نحوى مشابه ديدگاه «پُست مدرنيسم» است، قدرى افراطى به نظر مىرسد و تقريبا بر پايه ديدگاهى است كه هر نوع روش علمى را در بررسى علم اقتصاد، رد مىكند. به علاوه هنوز ديدگاههاى متفاوتى درباره موضوعهاى مختلف متدلوژى اقتصاد در ميان اقتصاددانان و فيلسوفان وجود دارد.
از طرفى با وجود اشكالات زيادى كه به كاربرد ابطال پذيرى اقتصاد شد، هنوز عدهاى از اين متدلوژى، دفاع مىكنند. عدهاى ديگر، تنها گزارههاى اثباتى اقتصادى را شايسته علمى بودن مىدانند.
هنوز درباره جدايى و يا عدم جدايى گزارههاى دستورى و اثباتى، بحثهاى فراوانى مطرح است و اعتقاد به تجربهگرايى صرف از يك طرف و نظريهگرايى افراطى از سوى ديگر در ميان اقتصاددانان وجود دارد. هنوز در مورد ارتباط تأثير ارزشها و ايدئولوژيها و مشترك بودن يا متفاوت بودن متدلوژى علوم طبيعى و علوم اجتماعى و انواع مسايل مشابه آنها، جدالهاى بسيار وجود دارد.
به سوى مرز جديد
به منظور ارايه چند موضوع روش شناسى مربوط به تنظيم تئورى اقتصاداسلامى، اين قسمت درصدد است تا اثبات نمايد كه تئورى اقتصاد اسلامى عارى از ارزش نيست ؛ زيرا مبتنى بر ضروريات ابدى قرآن و سنّت است. چنين پژوهشى ادعاى پوزيتويستها (اثبات گرايان) را مبنى بر اين كه تئورى براى تبيين واقعيات، بايد آنها را به همانگونه كه هستند، توضيح دهد، رد مىكند.
نقش قاطع تئورى اقتصاد اسلامى، تنها به توضيح واقعيات اقتصادى منحصر نيست، بلكه به تشخيص فاصله بين واقعيت اقتصادى جوامع اسلامى با حالت مطلوب نيز مىپردازد.
در اين صورت اقتصاد اسلامى و تئورى اجتماعى مىتواند با عدم پذيرش حقايق موجود در جوامع اسلامى پژوهشى جديد را پىريزى كند و به اين وسيله مرز جديدى از علم اقتصاد اسلامى را بگشايد.
دستيابى به چنين هدفى پيش از هر چيز وابسته به تشخيص متغيرهايى است كه در سطحى بنيادى و تئوريك ريشه در شريعت حقّه دارند؛ به طورى كه بتوان اين تئورى اقتصادى را از حتميّت برخوردار كرد.
مراحل توسعه علم اقتصاد اسلامى
حداقل هفت مرحله براى تدوين، توسعه و صورت بندى علم اقتصاد اسلامى وجود دارد كه از درون با يكديگر در ارتباطند.
قدم اول عبارت است از تشخيص مسئله يا موضوع اقتصادى. به دنبال اين مرحله و براى حل مسئله مورد نظر بايد به جستجوى مبانى هدايتگرى پرداخت كه به طور ضمنى يا صريح در شرع موجود است.
اين مبانى كه از قرآن و سنت قابل استنتاجاند، مىتوانند ابدى و بدون محدوديت زمانى باشند، ولى در مقام عمل، لازم است دانشى كه اين اصول بر آن بنا مىشوند، صورتبندى شده و مفاهيم آن تعريف شده باشد. از همين جاست كه روند تنظيم تئوريك مسئله آغاز مىشود و نقطه آغاز علم اقتصاد اسلامى نيز هست.
اصول مذكور با زمان و مكان مرتبطند؛ زيرا سؤالهاى «چرا»، «چگونه»، «چه»، «براى كه» و «كدام» قرار است كه به اصولى كه به صورت مذكورمشخص مىشوند، پيوند بخورند. اين سؤالها بايد بر حسب انتخابهاى ممكن و راه چارههايى كه داراى ابعاد زمان و مكان هستند، آزمايش شوند.
از اين جا موضوع تجويز يك تئورى پيش مىآيد.
در اين مرحله، اين مسئله بايد به طور روشن تشخيص داده شود كه گزاره «بايدى» و ارزشى، نه تنها در سطح تنظيم تئوريك، بلكه همچنين بايد در سطح تجويز مجموعهاى سياستگذارى نيز لحاظ شود. در اينجا، هم قضاوتهاى ارزشى ـ آنگونه كه در بين عوامل دايميتر نظام ارزشى مبتنى بر شريعت وجود دارند و هم قضاوتهاى اخلاقى (شخصى) كه مبتنى بر احساسات ذاتى شخص يا عقيده شخصى و رويدادهاى خاص هستند ـ ممكن است توصيف مفاهيم ونيز تجويز تئورى را تحت تأثير قرار دهند.
اگرچه اسلام نقش قضاوتهاى شخصى افراد را در نظر مىگيرد، ولى با اين حال هميشه بايد آن را وابسته و فرع بر نظريههاى ارزشى دانست. حال وقت آن است سياستى كه از تجزيه و تحليل تئوريك حاصل شده است، اجرا شود، لذا نيازمند نهادى مناسب هستيم كه عقيده و ايده بدون آن نمىتواند شكل بگيرد.
ولى هر خلأ موجود بين آنچه حاصل مىشود و بين هدف واقعى يا متصور، بيانگر نقص در صورتبندى تئوريك و تجويز سياسى متعاقب آن است. خلأ مذكور ما را به بررسى دوباره اصول و همچنين به نوسازى تئورى اقتصاد اسلامى فرا مىخواند. اين روندى مداوم است و چنين است كه امكانات و احتمالهاى نامحدودى براى رشد علم اقتصاد اسلامى وجود دارد.
مراحل توسعه تئورى و عملى اقتصاد اسلامى
مرحله اوّل: براى سهولت، سه نوع اساسى از توابع اقتصادى را مشخـص كردهايم: مصرف، توليد و توزيع كه هرسه در همه نظامهاى اقتصــادى با قطع نظـر از اختلافهاى ايدئولوژيكى ( مكتبى شان) مشترك هستند.
مرحله دوّم: بعضى از اصولى كه بر اين توابع اساسى حاكمند و آنها را سازمان مىدهند به عنوان ديدگاههاى اسلامى ابدى در نظر گرفته شدهاند كه ريشه در شريعت دارند. به عنوان نمونه مفهوم «ميانهروى در مصرف» را در نظر بگيريد. اين اصل قرار است كه در رفتار مصرفى مسلمانان در سطح خرد و كلان نمايان شود. اصل فوق محدوديت زمانى ندارد؛ يعنى اساسابر پايه جهان بينى اسلامى در مسايل اقتصادى (يعنى ارزشهاى دستورى) استوار گرديده است.
مرحله سوم: اكنون لازم است روش عمل اين فرايند (روند تبيين و تدوين اقتصاد اسلامى به عنوان علم اجتماعى) مشخص گردد. اين دانش بايد صورت بندى و بيان مفهومى شود. اين امر، نقطه آغاز توسعه و تدوين تئورى و شروع علم اقتصاد اسلامى است.
بنابراين انتخاب متغير مبتنى بر نظريههاى ارزشى (مانند ميانهروى) بايد به سوى الگوهاى رفتارى مناسب براى دستيابى به اهداف از پيش تعيين شده (مربوط به ميانه روى) جهت داده شود. لذا در تبيين تابع مصرف در اقتصاد اسلامى بايد تشخيص متغيرهايى كه ريشه در شريعت دارند، ممكن باشد. اين قاعدهسازى تئوريكى داراى بُعد زمانى است و مىتوان آن را
توسط صورت بندىهاى تئوريكى بهترى جايگزين يا اصلاح نمود. آنها در حقيقت داراى زمينه ارزشى هستند.
مرحله چهارم: پس از اين وقتى مفهوم «ميانهروى » صورت بندى گرديد، نياز به توصيف مجموعهاى معين از كالاها و خدمات داريم تا به هدف ميانه روى (اعتدال در مصرف) در سطح فردى و يا در سطح كل نايل آييم. محتوا و تركيب اين مرحله قابل تغيير است و بستگى به شرايط اقتصادى و اجتماعى جامعه مورد نظر دارد.
مرحله پنجم: اين مرحله به اعمال شيوهاى اشاره دارد كه در مرحله چهارم انتخاب شده است. انجام اين سياست مىتواند به وسيله مبادله از طريق مكانيزم قيمت يا به وسيله پرداختهاى انتقالى صورت گيرد. براى اجراى اين سياست نيازمند توسعه و تدوين نهادهايى هستيم.
مرحله ششم: اين مرحله به لزوم ارزيابى برحسب اهداف از قبل تعيين شده اشاره دارد.ما مجدانه در پى به حداكثر رساندن رفاه خود در چهارچوب كلى اصول مربوط - آنگونه كه در مرحله دوم تعيين شدند - هستيم.
مرحله هفتم: اين مرحله نتيجه ارزيابى را ارائه مىدهد. اين باز خورد (آگاهى از نتيجه) براى تعيين خلاء بين اعمال واقعى سياستها (مرحله5) و هدف تصور شده، مورد نياز است. اين جاست كه تفسير اصول (همچنان كه در مرحله 2 اشاره شد) كه تئورى اقتصاد اسلامى بر آن استوار است، آغاز مىشود. توسعه و تدوين سياستها و نهادها نيز به نوبه خود ( همانگونه كه در مراحل 3 و 4 و 5 بيان شد) بر تئورى اقتصاد اسلامى مبتنى است.
با پيگيرى آن مبانى منطقى و استدلالى كه در مرحله (2) تا (7) پيش رفت، فرايند مصرف، توليد و توزيع را همانطور كه در قالب جدول بيان شد، مىتوان با تفصيل بيشترى بيان نمود.
مسائل روش شناسى
مراحلى كه در توسعه علم اقتصاد اسلامى مورد بحث قرار گرفت در حقيقت در ارتباط با مسائل روش شناسى است. على رغم اين حقيقت كه مسائل روش شناسى جدلى است اما اين موضوع يك بحث دانشگاهى متأثر از ذوق روشنفكرانه صرف نيست. بلكه براى آنها كه قرار است به توسعه تئورى اقتصاد اسلامى كمك كنند و از اين طريق سمت گيرى خط مشىها را در يك اقتصاد اسلامى تحت تأثير قرار دهند مملو از معناست. بنابر اين چنين مطالعهاى مىتواند داراى نتيجه عملى بزرگى باشد.
على رغم اين كه مسائل و سؤالات روششناسى زيادى در اقتصاد اسلامى وجود دارد،بحثمان را به سه سؤال زير محدود مى كنيم:
1 ـ آيا اقتصاد اسلامى يك علم دستورى است يا اثباتى يا هر دو؟
2 ـ آيا با توجه به عدم وجود يك اقتصاد اسلامى واقعى، ما نياز به يك تئورى اقتصاد اسلامى داريم؟
3 ـ آيا اقتصاد اسلامى يك نظام است يا يك علم؟
آيا اقتصاد اسلامى يك علم دستورى است يا اثباتى يا هر دو؟
در اين باره يك بحث روشن روششناسى وجود دارد. به طور كلى، اقتصاد اثباتى به مطالعه مسائل اقتصادى آن گونه كه هستند مىپردازد. اقتصاد دستورى، آنچه را كه بايد باشد، مورد نظر قرار مىدهد. عنوان مىشود كه حداقل در سطح تدوين تئوريك، تحقيق علمى در اقتصاد مدرن غربى معمولاً منحصر به سؤالات اثباتى است، نه سؤالات دستورى (كه به قضاوتهاى ارزشى درباره اين كه چه چيزى خوب است و چه چيز بد، بستگى دارد).
برخى از اقتصاددانان مسلمان كوشيدهاند تا تمايز بين اقتصاد اثباتى و دستورى را حفظ كرده و از اين طريق به قالبريزى، تجزيه و تحليل اقتصاد اسلامى در يك چارچوب فكرى غربى بپردازند. عدهاى از پوزيتويستها (اثبات گرايان) به سادگى مىگويند كه اقتصاد اسلامى يك علم دستورى است. به نظر ما، اقتصاد اسلامى نه يك علم اثباتى است و نه يك علم دستورى.
در اقتصاد اسلامى جوانب اثباتى و دستورى آن قدر از درون به هم پيوند خوردهاند كه هر كوشش و تلاشى براى جداسازى آنها از يكديگر گمراه كننده و نتيجهاى معكوس خواهد داشت. اين بدان معنا نيست كه اقتصاد اسلامى هيچ اجزاى اثباتى و دستورى قابل تمايز و تشخيص ندارد. در حقيقت قرآن و سنت كه در درجه اول، منابع اقتصاد دستورىاند، داراى جملات اثباتى زيادى هستند، ولى اين مسئله به ما اجازه نمىدهد كه اقتصاد اسلامى را به عنوان يك علم دستورى يا يك علم اثباتى، اعلام نماييم.
دلايل اين كه چرا ما تمايل داريم آن را به عنوان يك علم اجتماعى يك پارچه درنظر بگيريم عبارتاند از:
1ـ قبلاً نشان داده شد كه مراحل (2) تا (7) (همان طور كه در جدول (3) اشاره شد) آن قدر تنگاتنگ به يكديگر پيوند خوردهاند كه تمايز بين اقتصاد اثباتى و دستورى، هم در سطح تئورى و هم در سطح سياست فاقد اهميت است. از آن جا كه تئورى، چارچوب انتخاب سياست را فراهم مىكند، ارزشها نمىتوانند به راحتى در سياست، صرف نظر از تئورى منعكس شوند.
با نگريستن از اين زاويه، جدايى اثباتى از دستورى، مناسب و شايسته اقتصاد اسلامى نيست. آنها هر دو به طور انفكاكناپذيرى، مقيد به فلسفه اسلامى وضعيتهاى مذهبى و فرهنگى هستند.
در حقيقت، اين مسئله در مورد اكثر نظامهاى اقتصادى صادق است. زيرا انواع قضاوتهاى ارزشى در زيرساخت همه استدلالهاى اقتصادى وجود دارد.
اكثر بحثها و اختلافات و عدم توافقهاى اقتصادى درباره اقتصاد اثباتى، به دليل اختلافات و تفاوتهاى ارزشى است، نه روشهاى تجزيه و تحليل، و اين امرى واضح است. چرا كه در اقتصاد دنيا گرايانه، تابع رفاه كه بر تصميم گيرى سرمايه گذارى مؤثر است، از منابعى در داخل جامعه نشأت مىگيرد، به طورى كه خواست آنهايى را كه قدرت سياسى در اختيار دارند، ارائه مىنمايد.
در اسلام چنين تابعى اساسا از منبعى خارج از خود جامعه، يعنى خواست خداوند، نشأت مىگيرد. اين متغير درونزا يك قالب ارزشمند جهت ارائه يك الگوى اسلامى از ساختار اقتصادى فراهم مىآورد. انعطافپذيرى متغيرهاى درونزا تابع اصول شريعت است . به دنبال اين وقتى ارزشها وارد تئورى و سياست مىشوند، تمايز بين اثباتى و دستورى، تيره و تار شده يا اصلاً به طور كامل، خراب مىشود.
2.وقتى به طور دقيق بررسى كنيم، مىبينيم موضوعاتى كه ظاهرا دستورى هستند، سؤالاتى اثباتى را بروز مىدهند و بالعكس. و همچنين اكثر تئورىهاى اثباتى كه مبتنى بر مشاهدات واقعى هستند، خالى از ارزش نمىباشند.
اين سؤال كه «چه سياستهاى دولتى بىكارى را كاهش خواهند داد و يا از تورم جلوگيرى خواهند نمود؟»اثباتى است، زيرا قابل آزمايش به وسيله مشاهدات كاربردى است، ولى اين سؤال كه «آيا بايد بىكارى را بيشتر مورد توجه قرار دهيم يا تورم را» نمىتواند فقط با نگاه به واقعيتها حل شود. بنابر اين، مىبينيم كه سؤالات اثباتى و دستورى، مىتوانند عبارت از پشت و روى يك سكه باشند.
نكتهاى كه ما مىخواهيم تبيين كنيم اين است كه مسائل و مشكلات اقتصادى بايد در كليت آنها مورد مشاهده قرار گيرند. اين موضوع،به ويژه درباره اقتصاد اسلامى، جايى كه مفيد بودن الگو يا فرضيه و ارزشمندى تئورىهايشان با بررسى تطابق بين فروض و اصول و مبانى شريعت تعيين
مىشود، صادقتر است.
بنابراين، در اقتصاد اسلامى حجم سرمايه گذارى خصوصى، نه به صورت منفى و نه مثبت، به ميزان واقعى بهره، آن گونه كه به وسيله مدل كينزى بيان مىشود، مرتبط نيست. زيرا اسلام بهره را به دلايل ارزشى و اقتصادى تحريم كرده است.
همچنين ما از فرضيه بىتفاوتى ترجيح هيكس، مىتوانيم اين قضيه شرطى را استنباط كنيم كه: اگر شخصى زمانى كه درآمد واقعىاش افزايش مىيابد، از يك كالا بيشتر مىخرد، وقتى قيمت كالا هم پايين مىآيد، بيشتر از آن خواهد خريد. حتى در چنين قضيه ظاهرا خالى از ارزش، يك جمله «بايدى» را مىتوان در تئورى قرار داد.
سؤال: «چه مقدار؟» يا «كدام خوب است؟» مىتواند به سطح پذيرفتهشده اسلامى «اعتدال» مرتبط شود. بنابر اين، ممكن است كه تصور كنيم در يك جامعهاى كه به طور شايسته، اسلام در آن جارى است، يك مصرف كننده ممكن است از خريد بيشتر، از يك كالا با وجود كاهش قيمت با افزايش درآمد، خوددارى كند و اين هنگامى است كه او فكر مىكند كه دارد از حدود «اعتدال» آن گونه كه شريعت بيان كرده، خارج مىشود. در اين نقطه از خوددارى، در حقيقت ترجيح ارزشى او آشكار شده است.
بنابر اين، يك ارزيابى هدفدار از انديشه او ممكن است شكل منحنى تقاضاى او را تحت تأثير قرار دهد. در اينجا چند مثال براى نشان دادن اين كه چگونه ارزشهاى اسلامى مىتوانند در تنظيم نظرى مفاهيم به ظاهر خالى از ارزش وارد شوند،ارائه مىكنيم.
در توضيح ماهيت «تابعيت مصرف» بايد متغيرهايى را كه ريشه در قرآن و يا سنت دارند، در سطح تنظيم نظرى تشخيص دهيم. ما به طور كلى مىگوييم كه مصرف تابع درآمد است [ ( C = F (Ya)a ] در اينجا C مصرف و ya درآمد قابل مصرف است. علاوه بر درآمد شخصى فرد، متغيرهاى ديگرى از قبيل درآمد درون خانواده، سطح مصرف و درآمد درون جامعه و... وجود دارد كه بايد در فهم ماهيت درست تابع مصرف در اقتصاد اسلامى تركيب يا برآورد شود.
همچنين وقتى قيمتهاى عوامل و يك تابع توليد، قرار است در يك چارچوب اسلامى، توضيح داده شوند، بايد به روشنى دانست كه بنگاهى كه احتمالاً با اهداف متعددى هدايت مىشود، ممكن است هميشه لازم نباشد كه شرط اول و دوم حداكثر سازى را آن گونه كه در اقتصاد مادى غرب آموزش داده مىشود، برقرار كند. زيرا شرط اول و دوم بايد تنها وقتى كه بنگاه يا سرمايهدار به دنبال حداكثر سازى سود است برقرار شوند.
در يك چارچوب اسلامى بايد امكان اين باشد كه بنگاهى را تصور كنيم كه بخواهد تنها شرط اول را در نظر بگيرد؛ يعنى باتوجه به رابطه بين مقدار كالاى عرضه شده (Q) به وسيله چند بنگاه و سود كلى كه به آن تعلق مىگيرد ( R ) شرط مشتقى، يعنى . = DQDR برقرار گردد. كه در اين صورت اين رابطه نه تنها در جايى كه سود به حداكثر مقدار خود رسيده، مىتواند برقرار باشد، بلكه در جايى كه سود هم به حداقل خود برسد، نيز مىتواند برقرار باشد.
زيرا يك بنگاه ممكن است تنها به خاطر ملاحظات غير پولى توجيه شده اسلامى و غير پولى، به هدف حداقل سود، نظر و توجه داشته باشد. بنابر اين، لازم نيست كه ما هميشه به دنبال برقرار كردن شروط ثانويه (كه لازمه آن منفى بودن شيب DQDR است) باشيم.
حقيقت اين است كه انتخاب متغيرها و طبقه بندى آنها به متغيرهاى درونزا و برونزا و نيز خط توليد بنگاه (رقابتى يا تعاونى يا هدايت شده) بايد با مراجعه به چارچوب ابدى (بى زمانى) كه بوسيله نظام ارزشى اسلام، ارائه شده، صورت پذيرد.
3 ـ هر كوشش براى تمايز بين اثباتى و دستورى ممكن است به اين دليل كه در نهايت به تولد و رشد سكولاريزم (دنياگرايى) در اقتصاد اسلامى، شتاب بخشد، نتيجه معكوس دارد. تمايل براى آزمايش هر چيزى با دانش محدود بشرى ممكن است پايه و ستونهاى اقتصاد اسلامى را خراب كند.
منظور از سكولاريزه كردن، روندى است كه به وسيله آن متفكر، فعاليت و عمل و نهادهاى مذهبى، اهميت و معنادارى اجتماعى را از دست مىدهند. نبايد تاريخ رشد سكولاريزم و دعواى بين كليسا و دولت را در غرب فراموش كنيم. كليساى مسيحى در نبرد خود با سكولاريستها، حتى در مورد بهره، شكست خورد.
اين يك معرفت عمومى و همگانى است كه هم ارسطو و هم افلاطون بهره را محكوم كردند. قانون روم درمراحل اوليهاش در تضاد با آن بود. در سالهاى ميانه، كليساى مسيحى پرداخت بهره را تحريم كرد و قرار دادن آن بر ضد قوانين عمومى بود. على رغم اين حقايق سخت تاريخ ـ سكولاريستها پيروز شدند، بهره با تمام پيامدهاى ارزشى، اقتصادى و اجتماعىاش در جهان مسيحى غرب رواج پيدا كرد.
هر چند شواهد در جوامع مختلف متفاوت است، ولى كم شدن تأثير مذهب در جوامع غربى اساسا يكنواخت است. چند عامل تاريخى براى اين كاهش تأثير وجود دارد، ولى دلمشغولى اثبات گرايان به آزمايشهاى واقعى و عملى و نتايج فورى، سيطره اقتصاد بر آرمانهاى روحى و معيار آزمون براى كارايى (در بين عوامل مختلف) مسئول كاهش و از بين رفتن تأييد نهادها و سازمانهاى مذهبى اعتقادى در جوامع غربى هستند.
در اين جاست كه درسهايى از تجربه واقع شده براى اقتصاددانان مسلمان وجود دارد كه مىتواند يك مطلع جدى محسوب شود. اكنون روشن است كه هر كوششى جهت طبقهبندى اقتصاد اسلامى، به عنوان يك علم دستورى و يا اثباتى، ممكن است هدف اصلىاى را كه براى آن طراحى شده است به شكست بكشاند.
همان طور كه هر تلاشى براى جدا كردن آب كه 80% بدن انسان را تشكيل مىدهد، از بقيه بدن به از بين رفتن خود بدن مىانجامد. بدين لحاظ مسائل در اقتصاد اسلامى بايد در چارچوب علم اجتماعى كامل، بدون منشعب كردن آن به بخشهاى اثباتى و دستورى، درك شده و ارزيابى شوند.
در نهايت بايد گفت ما بايد تلاش كنيم تا آن جا كه عملى است از بنبست فكرى اثبات گرايان بيرون آييم.
هميشه لازم و حتى مطلوب هم نيست كه روند فكرى خود را در يك چارچوب فكرى منطبق با آموزه متعارف پوزيتويستهاى نئوكلاسيك، قالبريزى نماييم. هرگاه اجازه دهيم اين تمايز در حد منطقى خود پيش برود، محتمل است كه به طور معكوس نظام بنيادى نهادينه شده اعتقادى اسلام را تحت تأثير قرار دهد. زيرا برخى مسائل در اقتصاد اسلامى وجود دارند كه با مراجعه به مشاهدات قابل حل نيستند.
آيا با توجه به عدم وجود يك اقتصاد اسلامى واقعى ما به يك تئورى اقتصاد اسلامى نياز داريم؟
جواب كلى اين است كه بله به اين توسعه و تدوين نياز داريم. اين نوعى بهانه يوزيتويستهاست كه نيازى به توسعه و تكامل تئورى اقتصاد اسلامى نيست. گفته مىشود اين امر به خاطر عدم وجود يك اقتصاد اسلامى كه مىتوان در آن عقايد و نظرات را در مقابل مسائل واقعى به آزمايش گذاشت، غير ممكن مىباشد.
همچنين گفته مىشود كه تئورى بايد وقايع را آن گونه كه هستند توضيح دهد و بدين لحاظ گفته مىشود كه هيچ موردى براى يك تئورى اقتصاد اسلامى وجود ندارد، چرا كه هيچ چيز براى توضيح و پيشبينى درباره واقعيتهاى اجتماعى ـ اقتصادى جوامع مسلمان امروزى ندارد. به نظر پوزيتويستها، آزمودن يك تئورى، سنجش توانايى آن در توضيح و روشن ساختن واقعيت است. هر چند هر تئورى با ساده كردن واقعيت آن را تحريف مىكند.
بحثهاى گذشته در قالب فكرى اثباتگرايان، به روشنى، كم بهايى نقش تئورىهاى مختلف را كه از ايدئولوژىهاى مربوطه بيرون آمدهاند، در توسعه نهادها و جامعه اقتصادى نشان مىدهد. اين موضوع كه هميشه لازم نيست تئورىهايى براى توضيح وقايع و پيشبينى رفتار و عملكرد آنها داشت، به خوبى است.
چند مثال از تاريخ اقتصادى و سياسى جهان براى تأييد مباحث فوق، ذكر مىنمايیم:
1) دوره سريع نوآوريها و ابداعات كه پيشرفت اسلام را در پى داشت، نمونه خوبى است از اينكه چگونه نوآوريها در مذهب و ارزش اقتصادى مذهب، جامعه را از تعادل قبلىاش رها كرده و آن را در معرض تمامى پيامدهاى پوياى زندگى اقتصادى قرار مىدهد. در حقيقت مهمترين نوآورى در هر جامعه عبارت است از انديشه «نوآورى».
بنابراين، تحريم اسلامى بهره، در كنار وضع و تكليف زكات، تأثيرى عميق در توسعه تئوريهاى اسلامى پول و ماليه عمومى دارد. مفهوم ارزشى «اعتدال» و ميانه روى در كنار وظايف خانوادگى و اجتماعى در فهم تئورى اسلامى تابع مصرف و رفتار مصرف كننده، مهم معنادار است.
مفهوم «عدل» يا «عدالت» با تئورى توزيع درآمد كه به نوبه خود مركز تئوريهاى رشد و توسعه اقتصادى است، پيوند دارد. ترس از خدا و به دنبال آن عقيده به معاد، به طور مستقيم مىتواند به تحليل هزينه ـ فايده مرتبط شود. اين نوآوريها ابتدائا در تئورى اجتماعى و اقتصادى و در حين ارائه براى توضيح واقعيات خارجى آن زمان، طراحى نشده بود. در حقيقت در يك مفاد قابل توجه، آنها راه را براى ابداع در تئورى اقتصاد اسلامى و زندگى اقتصادى، براى نسلهاى بعد باز مىكنند.
2) اجازه دهيد چند نمونه براى نشان دادن اينكه توسعه و تكامل نظرى مىتواند براى توضيح واقعيت تصور شده، به كار رود، ذكر نماييم.
وقتى در سال 1776 آدام اسميت كتاب ثروت ملل را نوشت، آزادى تجارت، مرسوم آن روزگار نبود، ولى او توانست با ملاحظه دگرگونى اقتصادى و اجتماعى كه در انگلستان در شرف وقوع بود، نياز به آن را پيشبينى كند، آنچه ثروت ملل ادعا كرد، آزادى تجارت، آزادى از تعرفهها و تحريمها و انحصارها و ديگر محدوديتهايى بود كه دولتها بر صنعتگران و بازرگانان و تجار وضع مىكنند.
اين كتاب با بحث عميقش يك كتاب كلاسيك شد، چرا كه مطالب زيادى را در دفاع از تجارت آزاد شامل مىشد، ولى به هر حال علم اقتصاد جديد را بنا نهاد. در سالهاى قبل از1776 در انگلستان و ساير جاها اين گونه مىپنداشتند كه وظيفه دولت، تنظيم و كنترل تجارت در مواردى است كه فكر مىكند بيشترين منافع را براى جامعه دارد. روشن ترين نمونه اين طرز فكر «مركانتيليسم» مىباشد كه به عنوان يك نظام كنترلى محسوب مىگردد.
در سال 1867 جلد اول كتاب سرمايه نوشته ماركس منتشر شد كه علم جدى سوسياليسم و كمونيسم را آغاز كرد.
ماركسيسم بشارتى بود براى بلشويكهاى روسيه كه با انقلاب اكتبر1917 بدان رسيدند (دقيقا پس از پنجاه سال كه از انتشار كتاب سرمايه مىگذشت). به علاوه، اكثر اين حاكميت عمومى مربوط به «روسو» و تأييدش بر انقلاب فكرى فرانسه و تأييد «جان لاك» بر توسعه و تكامل تئورى فلسفى و سياسى، غير قابل محاسبه بوده است.
حال اين كاملاً روشن است كه بروز يك نظام اقتصادى واقعى كه در آن عقايد بتوانند در مقابل مسائل واقعى، آزمون شوند و صورتبندى از نظريه مربوطه، (كه تدوين آن ممكن است براى توضيح واقعيت موجود و واقعيت انتظارى در آينده لازم باشد،) ضرورى نيست.
در مورد اسلام، اين خطاست كه تصور شود كه نظام و علم اقتصادى اسلام، هرگز تدوين نگرديدهاند. حتى در جوامع امروزى نظريات اقتصادى زيادى از قبيل مفهوم بانكدارىاسلامى، زكات و ... در حال اجرا شدن هستند.
حداقل سه دليل براى تكامل و توسعه نظريه اقتصاد اسلامى وجود دارد كه عبارتاند از:
1) ترسيم درسهاى مربوط به تجارب گذشته از طريق شناسايى دلايل كفايت يا عدم كفايت، جهت توضيح رفتار اقتصاد اسلامى؛
2) توضيح اقتصاد واقعى هر چند كه مقطعى و جدا جدا باشد؛
3) شناسايى فاصله بين نظريه ايدهآل اقتصاد اسلامى و عملكردهاى جوامع مسلمان امروزى به طورى كه با يك تلاش بتوان به وضعيت ايدهآل رسيد. به نظر من، براى زمان ما، اين وظايفِ نظريه اقتصاد اسلامى داراى اهميت تاريخى مىباشند و خيلى مهمتر از نظريه اقتصادى تنگنظرانهاى هستند كه به وسيله اثبات گرايان اتخاذ شده است.
بايد به روشنى تشخيص داده شود كه نظريه اقتصاد اسلامى به عنوان يك علم، مبانى و اصول خود را از نظام اقتصادى اسلام مىگيرد. اين ما را به آخرين سئوال مىرساند و آن اينكهئ آيا اقتصاد اسلامى يك علم است يا يك نظام؟
آيا اقتصاد اسلامى يك علم است يا يك نظام؟
در اينجا به نظر مىرسد ميان انديشمندان اسلامى درباره اين سؤال مقدارى سردرگمى وجود داشته باشد. برخى آن را به عنوان يك نظام و برخى به عنوان يك علم در نظر مىگيرند، اقتصاد اسلامى، هم يك علم و هم يك نظام مىباشد. اقتصاد اسلامى اساسا بخشى از يك نظام است، اما يك مورد خوب را مىتوان براى اقتصاد اسلامى به عنوان يك علم در نظر گرفت.
كلمه «نظام» به عنوان يك كل پيچيده، يك مجموعه از چيزها يا اجزاى به هم پيوسته و مرتبط تعريف مىشود. كلمه «علم» به عنوان دانش سيستماتيك و قاعدهمند تعريف شده است. به تعبير ديگر، كلمه «علم» به عنوان يك بدنه سازمانيافته از دانش مربوط به جهان فيزيكى ( چه جاندار و چه غير جاندار) تعريف شده است.
يك تعريف مناسب بايد تمايلات و روشهايى را كه به وسيله آن اين بدنه دانش شكل مىگيرد، را شامل شود. با دنبال كردن تعريف يك «نظام» ما به راحتى مىتوانيم بگوييم كه اقتصاد اسلامى مطمئنا يك بخش كاملى از زندگى بوده و مبتنى بر چهار قسمت مستقل از معرفت مىباشد:
يكى دانش مبين، كه همان قرآن است؛ ديگرى عملكرد جامعه در زمان پيامبر (ص)؛ سوم گفتههاى واقعى او، كه همان احاديث و سنت است؛ چهارم استنباطات قياسى بعدى و تفاسير مربوط به علماى مذهب (اجماع) مىباشد.
بنابراين، نظام، يك مكانيزم خودكار براى فكر نو پيرامون مسائل جديد فراهم مىكند، به طورى كه راهحلهاى مربوط براى آن يافت شود. اين روند تاجايى كه با عناصر اصلى نظام (قرآن و سنت) در تعارض نباشد، جايز است. لذا ما مىبينيم كه يك نظام، مجموعهاى از اصول حاكم بر تمام زندگى را فراهم مىآورد. اين اصول را بايد در يك چارچوب هميشگى و بىزمان گريست.
خارج از اين اصول، يك چارچوب مفهومى بايد تدوين شود كه بتوان آن را يا با توضيح فتار گذشته اقتصادى يا با وضع فعلى (اقتصاد واقعى) يا وضع مورد انتظار در آينده مرتبط اخت. زيرا شكست در تصور تغيير و تحول اقتصادى - اجتماعى يك مانع براى خود تغيير ست، به طورى كه يك ركود را در توسعه و تحول اقتصاد اسلامى به عنوان يك علم به بار ىآورد.
اين روند تكاملى به روشنى داراى ابعاد زمانى و مكانى است. به طور كلى يك چارچوب مفهومىِ رقيب و جديد مىتواند تعدادى معما را دوباره تعريف كند و همچنين ممكن است معماهاى جديدى را ايجاد كند. روشن است كه نظريه اقتصاد سلامى مىتواند بر اساس چارچوب ابدى شريعت تغيير كند و يا جايگزين گردد.
نتیجه گیری
در مجموع مىتوان گفت كه اقتصاددانان مسلمان كه قرار است يك آغاز جدى را بيافرينند، كنون بايد بتوانند يك درك وسيع از روشهاى قياسى يا استقرايىِ پژوهش و تحقيق درقاعدهمند كردن سياست و نظريه اقتصاد اسلامى داشته باشند، زيرا يك وضعيت ارزشمندبراى يك نظريه اسلامى با بار ارزشى ايدهآل ، كه ممكن است داراى زمان و مكان باشد، وجوددارد.
لازم است تا سازمانها و نهادها و رفتار اقتصادى گذشته، حال و آينده، متصور شده وتوضيح داده شوند ولى اين امر مىبايستى در چارچوب ابدى و بىزمان وسيعتر اصول ومبانى قرآن و سنت درك شوند. در عين اينكه اقتصاد اسلامى يك بخش از يك نظام است،
يك علم نيز مىباشد. تمايز بين اقتصاد دستورى و اثباتى، نه لازم است و نه مطلوب و دربرخى اوقات گمراه كننده خواهد بود. به هر حال بايد يادآورى شود كه روش تحقيق مىتواندقياسى يا استقرايى يا تركيبى از هر دو باشد.
روش قياسى آن گونه كه به وسيله علما وحقوقدانان مسلمان توسعه يافت، مىتواند در استنتاج اصول نظام اقتصادى اسلام از منابع قوانين و حقوق اسلامى به كار گرفته شود.
روش استقرايى همچنين مىتواند براى يافتن راهحلهايى براى مسائل اقتصادى با مراجعه به سوابق و تجارب خارجى با ارزش به كار گرفته شود. بديهى است براى درك كامل و پالايش بيشتر اين موضوع، هنوز كارهاى زيادى لازم است انجام شود كه از محدوده اين مقاله خارج است.




